تبليغاتX
آیدا
می تونم بمیرم

راحت راحت

+ نوشته شده توسط آیدا در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت 14:8 |
درخواست کننده بودن  توش تو تا حس داره که ذاتا با هم متفاوتند.اولیش اینکه  مجبور نیستی منتظر بمونی که یه نفر بخواد ت و دومین حسش اینکه نمی فهمی تا چه اندازه مزاحم کسی هستی یا داری رو نروش می ری!گاهی فقط هوش هم جواب نمیده.

 

+ نوشته شده توسط آیدا در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 17:38 |
امروز تولد یلداست...

تولدت مبارک my  little sister

+ نوشته شده توسط آیدا در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 9:1 |
گاهی وقتا به شدت اغراق آمیزی احساس تنهایی می کنم.

مثه دیروز عصر...

جوری که حتی  نمی تونم فکرهای خوبمو باور کنم.

فقط خوبیش اینکه می دونم در عین عمق

حس عمیقش

مقطعیست.

 

+ نوشته شده توسط آیدا در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت 8:56 |
دقیقا...

دنبال معجزه نیستم

دنبال لبخند آیدام.

+ نوشته شده توسط آیدا در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 و ساعت 9:36 |
باید یه شکارچی آروم و مصمم باشم.حس عبور بی اهمیت ترین چیزها رو حتی باید زندگی کنم.

باید توجه کنم.به خودم.به آیدای من.

می خوام بو بکشم.

می خوام حرکت کنم.آروم و مصمم.

هیچ چیز از دست رفتنی نیست.

هیچ چیز برای من با اهمیت تر از رنگ نیست

و هیچ چیز پررنگ تر از خیال لبخندی مرموز و شیطنت آمیز- به سبک خودم-برای من نیست...

  آیدا رهاست.

من ازلحظه ها  عبور می کنم.من از لحظه ها عبور خواهم کرد.من مسئول آیدا هستم...

آیدای عزیزم یه شکارچی ۲۹ ساله هست که همیشه مراقبته.

 

+ نوشته شده توسط آیدا در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 و ساعت 9:30 |
بالاخره دوباره میشه  اینجا نوشت.

....

توی این خلسه خوشبخت گاهی با ضربه محکم یه نگاه غریبه به خودم میایم و یادم می افته

که چیزهایی رو توی این راه برای خودم برداشتم که منو محکم به زمین می چسبونه...

این حس برام خیلی غریبه.انگار که دوسش نداشته باشم...

 

+ نوشته شده توسط آیدا در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 و ساعت 9:24 |

 feel I know you
I don't know how
I don't know why

I see you feel for me
You cried with me
You would die for me

I know I need you
I want you to
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried

To be who you couldn't be
You tried to see inside of me
And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you

Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside

You cannot hide
I know you tried
To feel...
To feel...

هر چند که به این نوع غافلگیریها عادت کردم...

دارم فکر می کنم چند تا آدم تو کل کل زندگیم هستن و بودن و خواهند بود که بتونن این طوری با کمترین داده  به هدف بزنن.

حس عجیبی دارم.

دوست دارم کیوان. 

+ نوشته شده توسط آیدا در شنبه نهم خرداد 1388 و ساعت 11:29 |
 

تولدت مبارک عشقممممممممممممممممممممممممم

+ نوشته شده توسط آیدا در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:39 |
بعد از شاید ۲ هفته کار زیاد و بی فاصله ....

اومدم اینجا که....

مینو ...

وقتی دیدمت بدنم یخ زد به وضوح و یه حلقه اشک تو چشام جمع شد.

تو کجایی...

من هنوز همه دست خط های تورو توی دفترا و کتابام نگه داشتم.

هنوز همه چیز درست مثه همون موقع ...

با خط قشنگ تو....

هرگز گسستن از چیزهایی که زمانی عمیقا بهشون دلبسته بودی

ممکن نیست.

تو هم جزو همون مفاهیم در زندگی کودکانه من بودی.

دارم بهت فکر می کنم...

بزرگ با مداد تو دفترم نوشتی

تو را من چشم در راهم...

گرم یاد آوری یا نه

من از یادت نمی کاهم.

+ نوشته شده توسط آیدا در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 8:57 |