آدم هایی که صد ساله جلوی چشممن رو نمی تونم پیدا کنم چه به رسه به آدمهایی با امضای ناشناس

وقتی ۱۸سالم بود بازی سرگرم کننده ای بود اما حالا...کسالت باره.بزرگ شدیم دیگه می تونیم به هم بگیم سلام

کسی دیگه گیر نمی ده!!!در واقع برای گیر داده شدن پیر شدیم

+ نوشته شده توسط آیدا در جمعه نوزدهم خرداد 1391 و ساعت 11:42 |
دوست داشتم یه چند روزی توی خودم نباشم.

+ نوشته شده توسط آیدا در جمعه نوزدهم خرداد 1391 و ساعت 11:35 |
احتمالا خودم بوده باشم!!!!
+ نوشته شده توسط آیدا در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 و ساعت 22:28 |
کند شدم...مثه یه نوار کاست جمع شده

کند شدم و غیر قابل شنیدن

همه چیز تو ذهنم فقط شیفت پیدا می کنه و بعد تو دره سقوط  می کنه یا گم میشه یا عمدا گم و گورش می کنم...

همه چیزو می شنوم و انگار...لمس شدم

دارم رو فلسفه ی single and fabilous .به زور کار می کنم.نیاز به یه تلقین کار درست دارم.چیزی که چند وقتی سرم بهش گرم باشه....

 

 

+ نوشته شده توسط آیدا در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 و ساعت 11:58 |
دیروز کلی سعی کردم-نبودی-من همیشه این مشکلو داشتم که چند جا می نویسم و هیچ وقت هم نمیشه پیداشون کرد-خوشحالم که سر جاتی با همه چیزهایی که توش نوشته بودم...

در حال تجربه کردن یه اتفاق بی حاصلم...تابلوئه که سر انجامی نداره...خوش گذشت

+ نوشته شده توسط آیدا در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 و ساعت 11:38 |

The fact that sometimes we are doing horrible things doesn't mean that we are horrible people!We 're expriencing something and this is exactly what the life meant to be

+ نوشته شده توسط آیدا در جمعه نوزدهم فروردین 1390 و ساعت 16:25 |
این یکی از بزر گترین و خاص ترین اتفاقات زندگیمه ...

حتی اگه این نقش Back Vocal ای باشه...

این که بتونم زمزمه کوچولو یی توی پر معنا ترین آهنگ های زندگیم باشم...

و بتونم داد بزنم: خداحافظ عشق بی پایان من /خداحافظ/آسمانی...

یا

ماهی سیاه کوچولو دل به دریا زد و رفت...

مرسی کیوان عزیزم

+ نوشته شده توسط آیدا در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389 و ساعت 22:49 |
 عاشق اریکسون بودم

و تجربم با این یکیم تموم شد

سلام ایرانسل

و من بالاخره جواب همه این ۱۱ ماهو گرفتم

I am a real Manager now

و

Thoughts become things

خیلیییییییی خوشحالم

 

+ نوشته شده توسط آیدا در چهارشنبه یکم دی 1389 و ساعت 16:55 |
امروز حسش کردم که چه حالی داره

وفتی که یه نفرو که بهت بد کرده و هنوزم داره بد می کنه و انگار تا ابد هم ادامه داره رو له نکنی

چون یه جورایی دوسش داری.

می دونی بهترین راه اینه آروم  بهش بگی خداحافظ...و دور شی

و در حالیکه هنوز داره حرف میزنه یه لحظه نگاش می کنی و می بینی که چقدر احساس غرور می کنه از پیروزیش...

و روتو بر می گردونیو می ری و اون هیچ وقت نخواهد فهمید...هرگز نمیشه کسیو که دوست داری له کنی  حتی اگه حقش این باشه و این گاهی تنها نجات بخش و ختم کننده غائلست ...

و دور شدن تنها راه درمان  

 

+ نوشته شده توسط آیدا در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 و ساعت 19:32 |
تو این چند روز ه

گاهی به حس از دست دادن یک عزیز فکر کردم...

چقدر ابعاد محتلفی داره

اما ته همش اینکه

اتفاقیه که از روز اول زندگیت وقت داری خودتو براش آماده کنی

چون منتظره ترین (در مقابل غیر منتظره)اتفاق زندگی هر آدمیه...

+ نوشته شده توسط آیدا در یکشنبه چهاردهم آذر 1389 و ساعت 11:12 |