دژاوو
امم.
دارم با شقی راجع به حس های پنهان شده پسیوم صحبت می کنم. و می کشمشون بیرون.یه ذره قلقلکم میده.
هرچند که هیچ چیز به اندازه شنیدن خبر مزدوج شدن علی برام احساسات نوستالوژیک در ست نکرده.یه دژاووی واضح که عین یه دستمال کاغذی لوله ای که داره باز میشه تو مغزم حرکت می کنه.
چقدر خاطره کودکی مشترک
و بزرگ شدن و خاطره شدن...
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 10:41 توسط آیدا
|