نه

خیلی مصمم

گفتم من یه چیزی رو تو ذهنم دارم .یه career ای رو.

گفتم ممکنه فکر کنه که من qualified نیستم همونطور که از نظر خیلی های دیگه هستم و البته از نظر خودم یه جایی اون وسطام.

گفتم من یه چیزایی دارم که روزانه باهاشون دست و پنجه نرم می کنم و دوسشون دارم.

گفتم نه .من عذر می خوام و از لطفشون ممنونم اما من بدرد کاری که خودم فکر می کنم بیشتر می خورم.

گفتم نه سختیه ولی من جوابم نه است.

توبو می کشی

تو این چند تا پست اخیر کامنت هایی رو که دوس نداشتم حذف کردم و بهم چسبید از همون نمونه هایی که من حتی نمیدونم چرا کامنت می ذارن .بهرحال من کار ندارم که بقیه کامنت می ذارن واسه یه آدمی که نمی شناسن یا نه.من فقط قدرت حذف کردنشونو دارم.

... گفتم هر چی رو که نیاز داشته باشم شکار می کنم و یا هر چی که نیاز داشته باشه بوسیله من شکار بشه وباز هم تو بو می کشی که شکارچی کوچیکی که خیلی وقته والد غیر بیولوژیکیش شدی تا چه حد شکارچی قابل و یا ناقابلی از کار در اومده!

تعصب ندارم

حرفای اون شبم با مینا خوب بود .تو هال دراز کشیده بودیم و ...

مینا می گفت اتفاقات مختلفی که توی این چند سال اخیر برای تک تکمون پیش اومده دو جور تاثیر داشته واسه بعضیهامون یه دید کلی تر درست کرده .دیدی که توش تعصب نیست و و اسه بعضی ها مون گیر دادن زیاد به بی خیالی و یه جورایی در لحظه بودن .

اینو راس می گه.صرف نظر از اینکه کی تو چه category می گنجه واقعا  نمی خوام و نمی تونم رو چیزی تعصب داشته باشم.از این حس و البته درکم کاملاْ راضیم.

 

شکارجی -رو

ممارست می کنم.

مینا گفت که این  می تونه به زعم آقای پدر یه تمرین  باشه و من در این لحظه  این تمرینو دوس دارم.

یه شکارچی قوی دوباره تفنگشو گذاشته رو شونشو داره بو میکشه از روی سمت وزش باد ومیزان  تازه بودن کثافت حیوونا و از روی آثاربه جا مونده روی درختها و... داره دنبال شکارش می گرده.

 

بهترین خبر

بهترین خبر زندگیم در مدت اخیر امروز بهم داده شد.

مامان زنگ زد و گفت با هر ماده خامی که تو یخچال یا فریزرم پیدا کرده یه غذایی درست کرده.

فکرشم هم مشعوفم می کنه.

به به به

پارس آنلاین

امممم.عجب روز شلوغی

رفتم مصاحبه و وقتی برگشتم و داشتم از پله های شرکت بالا می اومدم دلم براش تنگ شد و خیلی تونخ پله ها .رنگ سنگ ها و چیدمان ورودی و نگهبان دم در رفتم.مثه آدمی که با یکیه و همزمان با یکی دیگه هم.یه جور حس  ترحمه انگار.من پارس آنلاین رو دوس دارم.

 

 

....انگار نه انگار که مدتها بود از هیچ پستی خبری نبود.!

دمق

فکر کنم دقیقا آفلاین ستاره باعث شد بیامو بنویسم.یه نکاهی به کل پستام کردم ببینم به کسی بدو بیراه نگفته باشم...

چند روزه خیلی دمقو غمگینم البته اون ۳ ۴ ساعتی که با میترا رفتیم فرودگاه امام دنبال مینا و تا فردا صبحش کلی خندیدم دمقیمو کمی فراموش کرده بودم . ولی در مجموع دلم گرفتگی خاصی داره که دلیلشو می دونم.

امممم.دیشب ۴ ساعت رو تخت تو تاریکی دراز کشیده بودمو حرکت نمی کردم.به هیچ نتیجه خاصی نرسیدم اما آرومتر شدم.باید یاد بگیرم و تجربه کنم.باید حرکت کنم و شکار کنم.باید آروم و راحت باشم.

باید کمی خاص باشم.

یه اسم باید پیدا کنم.

از حال و روزم بگم که روزی ۳ سه تا MMI می خورم با اینکه این اتفاقو دوست ندارم اما به اندازه ۲ یا ۳ روز

پیش اذیتم نمی کنه.

یه اسم خوب باید واسه این حالت پیدا کنم.اینکه تو یه حالی هستی که بده اما بلوغت  بهت می گه که دو روز بعد قطعا حست به این بدی نخواهد بود.

 

عجب فیلم خوبی بود.

بیشتر مواقع دشوار است

درک کردن اینکه

اتفاقی که در زندگی وجود دارد

 خود

حقیقت است یا رویا...

خیلی خوب بود.مرسی علی.

 

بابا!من می خوام بخوام.

وقتی تو یه جمعی گیر میفتی که حرفاشون به اندازه همه مزخرفاتی که تو دنیا میشناسی مزخرفه فقط یه آرزو داری.کی سرم به بالشت می رسه.

حقیقت

راستش در عین خوب بودن مشکوک میزنم...

بچه

امممم. استخر نرفتم یه خورده وقت رو چیزهایی که پیش بینی نکرده بودم گذاشتم.اممم فیلم دیدم و...

یه بچه شیطون هم مهمونون بود.هر چند که من کلیه حواسم رو نسبت به کودکان! از دست دادم.

تصور داشتن یه بچه که من باعث تولدش شده باشم خیلی برام دور از ذهن و محوه.نظری ندارم.

مجموعاْخیلی بد نبود.