فروختن تلفن!
و من یک ساعت و نیمه که دارم به این رک گویی می خندم![]()
و من یک ساعت و نیمه که دارم به این رک گویی می خندم![]()
منم خوبم .مرسی.
دوباره دیر به یادم افتاد.(به طرز احمقانه ای یادم رفتو با یادم شد !قاطی می کنم و نمی فهمم هر دوش مشهدیه یا یکیش .اینه که گفتم به یادم افتاد!!!)
می دونی.ماجرا از این قراره که ۳ جعبه از اون شکلاتایی که خیلی دوس دارم رو جاسازی کرده بودم یه جا که بعدا بذارم تو یخچال و یواشکی همشو بخورم.آخه من عاشق شکلاتم!اما همش موقعی یادم می یوفته که خونه نیستم. از اونجایی هم که جایی که شکلاتهارو جاسازی کردم نزدیک شوفاژه!می ترسم از ریخت و قیافه اوفتاده باشن.می دونی آخه من شکلات خیلی دوست دارم!
یه چیزیم هست که اوفتاده تو دهنم و ولم نمی کنه...
...It’s too late to apologize
ای خبیس.بدجنس.
برای هم می میرن!چه طوری دو نفر می میرن.هم زمان! یا جدا جدا.من نمی تونم این کارو بکنم من نمی تونم اون یه نفر باشم . من اصلا باور ندارم .من اعتقاد ندارم.ممنون از تعارفتون اما من زیاد با این قضیه حال نمی کنم.قربان شما.تمنا می کنم.نفرمایید...سپاسگذارم.
یکی بره پروپرانول منو از خونه بیاره.جا گذاشتمش.قلبم..تندتند آدامس میجوئم که صداشو نشنوم.امروز دوباره می خواد بیچارم کنه.
وقتی میام پست های قبلی رومی بینم دلم نمی خواد بنویسم .انگار یه چیزی توشون هست که دوست ندارم اما تشخیص هم نمیدم که چیه.اگه می فهمیدم پاکش می کردمو راحت بقیه ماجرا رو ادامه می دادم.فعلا که یه چیزی میزون نیست.
کل نکته در همینه که دوربینتو یه جایی نه دور نه خیلی نزدیک میزون کنی.نه نزدیک که خفه شی
نه دور که یه نقطه کوچیک شه.
اگه صبح که از خواب پا شدی ورزش کردی و کتاب خوندی و موسیقی خوب گوش دادی و با دوستای مهمت چایی خوردی و حرفهای قلمه سلمبه زدی اما باز هم احساست احساس کاستی بود
اگه هوشیاری رو نخوای اگه بخوای واسه همه عمرت مست باشی و بچرخی یا بشینی و جم نخوری .تکون نخوری و یا اگه خیلی هوشیاری بخوای و موقع خوابم مغزت کارکنه و بخوای از همه چی سر در بیاری!
ویا بری پز ماشینتو که بابات خریده رو بدی و یا ساعت رولکستو .اگه موهاتو آفریقایی ببافی اما خودت آفریقایی نباشی! ویا موهاتو هر ماه یه هایلایت جدید بکنی
بنظرم می یاد
که فاصلرو دقیق تنظیم نکردی .یه جای کار در مورد دوربینت مشکل داره.
هر چقدر من بزرگ تر شدم
اون کوچولوتر شد.
هرچقدر من بیشتر کتاب خوندم
اون خنگ تر شد.
هر چی من دلم بزرگ تر شد
دل اون کوچیکتر شد.
هر چقدر من سعی کردم موزون تر و موقر تر راه برم
اون بیشتر ورجه وورجه کرد.
هرچقدر من بیشتر سعی کردم تو چشمای کسی زل نزنم
اون وقیحانه تر این کارو انجام داد.
من واقعا از دستش خسته شدم.
می دوئه-می پره-ورجه وورجه می کنه-با سر می خوره زمین-یواشکی با خودش می خنده-لباساش همیشه کثیفه-
خیلی سخته که یه همچین کسی تو دلت زندگی کنه و تو بخوای به نظر عادی بیای!
این دوروزه حسی برای نوشتن نداشتم اما ذهنم سخت مشغول بود.مهمونی داشتم که معتقد بود بهتره زنش بیرون از خونه کارنکنه .معتقد بود بزرگترین کاری که زنش داره انجام میده اینه که بچشونو داره خوب تربیت میکنه.معتقد بود بهتره خانمش به جای رانندگی از آژانس استفاده کنه چون احتمال اینکه تصادف کنه خیلی زیاده!می گفت درسشو ادامه نده جون عقده دانشگاه رفتن که نداره و...اینا همش در شرایطی بود که همسرش دوست داشت تمام کارهایی که به نوعی اجازشو نداره انجام بده.
من در تمام مدت فکر می کردم که این تصور تا کجا باید ادامه داشته باشه.تا کجا باید همدیگرو قربانی اعتقادات صدتایه غازگونه بکنیم.تا کجا باید به خودمون اجازه بدیم برای دیگران تکلیف تعیین کنیم.
واین که یه فرهنگ می تونه از کجا تا کجا آدماروپیش ببره.من فکر می کنم با وجود اینکه در جامعه امروز ما اثرات مرد سالاری روز به روز حداقل در رویه جامعه کم رنگ تر شده اما این فقط مربوط به در صد کمتری از جامعست و یه عده زیادی از آدما هنوز بازیچه باورهای غلط پدران و گذشتگانمون هستند.هرچند که ما چیزهای خوب رو از اونا یاد نگرفتیم و فقط تحجر و تعصب و افراطی گریهارو به عاریه گرفتیم.اگه می گم آدما منظورم اینه چه مرد و چه زن در اثر این تفکرات از زندگی و لذت اون دور می مونند چه اونی که زور می گه چه اونی که زورو می شنوه.البته ناگفته نمونه که طرز فکر و برخورد بسیاری از زنها در جامعه روی این نوع تفکر صحه می ذاره.تو خونه نشستن و راحت طلبی و به قر و فر رسیدن در حالیکه هیچ خروجی تولید نشه یعنی زن ناتوانه.خیلی از زنها خودشون باور دارن که اگه مردشون نباشه دیگه یک قدم هم نمی تونن بردارن.برای همین هم خیلی از روابط و وابستگیها متاسفانه به خاطر انگیزه های مادی رقم می خوره و یا حفظ می شه. امیدوارم به زودی روزی برسه که هممون به این باور برسیم که هر آدمی در انتخاب حقایق و موضوعات زندگیش مختاره و هیچ کس این حقو نداره که برای کس دیگه ای تعیین تکلیف کنه.راهنمایی یا همفکری با این موضوع فرق داره.
با یه نفر که برام از جنگ گفت از جبهه رفتن از مجروح شدن...توی دلم خالی شده.داغ شدم.داغ داغ.
من کجا بودم اون موقع؟۲ سالم بود ۳ سالم...
هیچ وقت اینقدر نزدیک نشنیده بودم از جبهه.از جنگ شنیده بودم خیلی .چون خیلی ها بدون اینکه بخوان در معرضش قرار گرفتن.کسایی که حتی تو خونشون نشسته بودن.
اما جبهه.یه فکر می خواد یه باور یه چیزی که بتونه ببردت .بتونه نزدیکت کنه .به بوی خون به باور مرگ...
هیچ وقت نفهمیدم جنگ به چه دردی می خوره.
"خوشبخت كسانيكه عقلشان پاره سنگ ميبرد ، چون ملكوت آسمان مال آنهاست"
انجیل ماتئوس
"آسمان که معلوم نیست ولی روی زمینش حتما مال آنهاست"
حرف زدم.راجع بهش حرف زدم.شروین گفت اصلا نگران نباش مهم نیست
آخییششششششششششش
پس حالا می تونم از خوشحالیهام بگم .از اینکه دیشب با غزل رفتیم و یه عالمه غذاهای چاقانه خوشمزه خوردیم.عین دو تا خرس
فکرشو بکن .بعدش هم یه شعر از نرودا با هم خوندیم و خوشحال تر شدیم.
یوهو یوهو
امروز احتمالا یک روز تعیین کننده است.دیروز با رئیسم طوری حرف زدم که فکر می کنم امروز بیان بهم بگن:"سر کار خانم هنرمند ما خیلی دوست داشتیم همکاری طولانی تری! با شما داشته باشیم فعلا یک کم در منزل استراحت بفرمایید اینشالله در اولین فرصت مجدد باهاتون تماس می گیریم"
یعنی از این بدتر دیگه نمی شد حرف بزنم...دیروز عصر داشتم از عذاب وجدان می مردم هنوزم تموم نشده تا به شروین نگم تموم نمیشه.
الا ای حال!یه احتمال دیگه ای که با درصد بسیار ناچیز محتمله اینکه بهم بگن چون شما خیلی آدم خوش فکری هستید لطفا بیاید بشید مدیر عامل شرکت!(شتر در خواب بیند پنبه دانه گهی لف لف خورد گه دانه دانه)
فعلا در حال اغما هستم اینشالله ظهر می یام یه چیزایی می نویسم.شایدم زودتر .شایدم همین یه دقیقه دیگه.فعلا تو اغما هستم.
دیدی یه وقتایی در مورد یه چیزایی یه حسی رو داری که در واقع باید برای یه موضوع دیگه داشته باشی.
مثل اینکه من هر روز که میام رو صندلیم توی محل کارم بشینم احساس می کنم باید کمربندموببندم !یعنی حسی که در مورد صندلی ماشین دارم اشتباهی اینجا بهم القا می شه یا وقتی می خوام برم دستشویی کاپشنمو می پوشم یعنی حسی که موقع رفتن به بیرون از ساختمان دارم واسه بیرون رفتن از اتاق هم بهم القا میشه.موضوع اینه که وقتی به یه چیزی فکر نمی کنی و فقط به انجامش عادت می کنی ممکنه برات مساله ساز بشه برای همین پیشنهاد می کنم در هر حالتی حتما قبلش راجع به کاری که در شرف انجامه فکر کنیم حتی شده یه کوچولو!
دفعه پیش که علی از اهواز بر گشت به من می گفت که دوستام ازم پرسیدن تو اهواز چه جای دیدنی وجود داره می گفت وقتیکه فکر کرده دیده که هیچ جایی وجود نداره و می گفت که جنگ چه چیزایی رو از ما خوزستانیها گرفت .دوستا و فامیلایی که مردن .خونشون که تو اندیمشک موشک خورده و بعد دوباره برگشتن اهواز.مامانش که ترکش خورده واینکه توبیمارستان کمک میکرده وقتی فقط ۱۳-۱۴ سالش بوده!خاطراتی که علی از جنگ داره برای من مثه یه افسانست .مثه حسی که نسبت به جنگ ویتنام دارم.دقیقا اینقدر دور.علی می گفت خیلی برای شهرم غمگین شدم.اهواز یه زمانی برو بیایی داشت.در مقایسه با اون من داشتم فکر می کردم که چه جور حسی راجع به مشهد دارم.این همه سال زندگی .دوستام.کودکیم... میدونم که هیچ وقت در مورد مشهد نمیگم شهر من!
همیشه فقط می گم مشهد خیابونای پهنی داره در مقایسه با بقیه شهرستانا و به علی گفتم انگار هیچ وقت اونجا زندگی نکردم.فقط دلم خیلی برای بلوار سجاد و خونمون تنگ میشه.(این عدم دل تنگی شامل حال دوستام نمیشه .در مورد خود مشهد می گم:))خونمونو خیلی دوست داشتم.آذر که رفتم مشهد خیلی راحت بودم انگار وارد یزد شده بودم همون قدر بی خاطره و غریب .اما شب که رفتم سجاد بغض گلومو گرفت. کلی گریه کردم...
دیروز دوباره اون حالت قدیمی و احمقانه بهم دست داده بود.وقتی که چشمات کاملا بازه ولی بیدار نیستی.قبلا خیلی این طوری برام پیش می اومد.تو این حالت همش دعا می کنی که یکی کابل پاورتو از جا در بیاره تا بتونی بخوابی.خوابی ولی تو مغزت همه چی داره حرکت می کنه و تکون می خوره.نمی تونی حرف بزنی نمی تونی سرتو برگردونی ولی همه چیزو می شنوی .بعدش هم که معلومه دیگه سردرد وحشتناک که بالاخره سراغ منم اومد.دیروز همش یه عکس جلو چشام بود مخصوصا وقتی تو این خلسه وحشتناک بودم .با پونز چسبونده بودنش رو مغزم.خیلی فکر کردم به گذشته به الان .به اینکه همیشه یه قالبهایی بود که من توش نمی گنجیدم.به این که بعضی از آدما چقدر تو شکل دادن روند زندگی من و اون چه که الان هستم نقش داشتند.بعضی هاشون حتی خودشون اینو نمی دونند.مثلاْ مهناز سپهرمنش یا سامان کلاهدوز!و از همه مهمتر و پررنگ تر کیوان که برای من یک بت بود.همیشه و همیشه.یادمه وقتی کلاس پنجم بودم کاست "یادگار دوست" رو بهش هدیه دادم .وقتی کیوان با غرور راجع به سلیقه من صحبت می کرد از خوشحالی داشتم می مردم یا وقتی کتاب گرگ بیابان هرمان هسه و یا شازده کوچولو رو بهش دادم...
"می می" برام یه چیز عجیب بود و یه حس خاصی رو در من ایجاد می کرد.وقتی می اومد مدرسه دنبالم کیفمو پرت می کردم رو زمینو می دوییدم به سمتش .تو بغلش..
ای بابا خیلی جالبه که هر اتفاقی در زمان حال منو یاد یه چیزی در گذشته هم می اندازه واگه یه چیزی تو زمان حال برام اتفاق بیفته که هیچ نگاشتی (Map)تو گذشته نداشته باشه می فهمم که این یه مسئله کاملا جدیده!خوب یه جورایی بده یه جورایی هم خوب.
به خیلی چیزا فکر کردم.به خیلی چیزا و در نهایت اینکه چقدر نقطه گرم و نرم و خوبی که الان توش واستادمو دوست دارم.
فشم و جماران و جشنواره فیلم فجر...
آسمونمو بهتون پس می دم
چون نمی خوام بالای سر هر کدوممون یه رنگ باشه
می خوام وقتی بارون می یاد هر چهارتاییمون بریم تو "اسپارتاکوس" بشینیموصدای شر شر بارونو گوش کنیم...
نزدیک تر بیا
بگذار تا رنگ زندگیت در من جاری شود
نزدیک تر بیا
بگذار حتی نپرسم که از کجا آمده ای؟
نزدیک شو.نزدیک تر
بگذار نشناخته بشناسمت
نزدیک تر
بگذار نزدیک ترین فاصله ام باشی.
وصل نه،عشق نه
بگذار محال ترین آرزویم باشی.
آدم وقتی زیادی جوگیر بشه خیلی چیزهای مهم و نزدیک رو هم از دست میده.هی بگو خلاقیت کاشفانه!وقتی خواستی چیزایی رو که نداری کشف کنی یادت نره که خودت چیا داری!این یه اصله.اما من حماقت کردم.
البته زیادی هم جو گیر نبودم نمی دونم چه اتفاقی افتاد!
یه فکر مثبت:آدمیزاده دیگه!یه روز آنلاین و حواس جمع و یه روزم آفلاین و تو هپروت!مهم اینکه امروزو دارم که بگم ببخشید!
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر چیزی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش نکنی،
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خود بکشی
وقتی که نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی.
اگر روز مرگی را تغییر ندهی،
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند
و ضربان قلبت را تندتر می کنند،
دوری کنی...
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر هنگامیکه با شغلت،یا عشقت شاد نیستی،آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی...
امروز زندگی را آغازکن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن!
نگذار که به آرامی بمیری ...
شادی را فراموش نکن
(پابلونرودا)
زیبااست.
این همون سوالیه که همیشه مطرحه.آیا چیزی که بقیه می گن درسته یا چیزی که تو فکر میکنی و اینکه وقتی همیشه فکرت با نظرات بقیه فرق داره این نشون دهنده یه بیماری خطرناک برای توئه یا برای بقیه.اینکه دیگه رسماْ خسته می شی از لبخند زدن به حرفهایی که حرف همست ولی حرف تو نیست.یکی از شوک های زندگیم تو چند روز اخیر این بوده که در کنار دو نفری قرار گرفته بودم که یکی به اون یکی گفت :چرا نمیاین "فرشته "زندگی کنین و بعد نفر دوم جواب داد:"فرشته "هم جای زندگی است؟من جز فرمانیه هیچ جا رو قبول ندارم...و من داشتم با سر به دیوار می خوردم .داشتم با خودم کلنجار می رفتم که آیا درست اومدم؟آیا من به همین مهمونی دعوت شده بودم؟راههای خروجی رو بررسی می کردم .باید براشون توضیح می دادم باید حرف می زدم باید یه چیزهایی راجع به زندگی معنوی می گفتم یه چیزهایی راجع به آدمهایی که به خیلی کمتر از ایناش محتاجند. اما ظاهراْ فکر می کنم در تمام مدت مثه یه آدم معمولی نشسته بودم و به مکالمه این دو نفر گوش می دادم...احتمالاْگاهی هم که منو نگاه می کردند لبخند می زدم!
گر به جهل آییم آن زندان اوست ور به علم آییم آن ایوان اوست
مرسی از اون دوستی که لینک شعر پابلونرودا رو برام گذاشته بود.
مینا.مینا.من نفهمیده بودم که بیشتر از اونیکه می دیدم دلت گرفته بود.
مینا.مینا.مینا.من حواسم پرت شده بود...
فقط این نیست.باید بدونی.
مینا.میخوام بدونی که منو داری .یه بار دیگه می خوام بدونی که منو داری.
مینا ۰۰۰
ستاره عزیزم.
باورم نمی شه که مادر شدی .اصلا ً نمی دونم چه شکلی شدی .آدما وقتی مامان می شن حتماً قیافشون هم تغییر می کنه.بهر حال مطمئنم که روشینا کو چولو خیلی حال می کنه که مامانی مثه تو داره. خیلی دلم برات تنگ شده ...
چقدر دلم با هاتونه!چقدر فلسفه و شعر تو مغزمون بود و چقدر بزرگ شده بودیم تو سن ۱۶ سالگی .از اون موقع تا حالا ۱۰-۱۱ سال می گذره. اما برای من بودن با شما ها پر رنگ ترین خاطره هایی بود که تو کلاس دوم ریاضی ۴ جا گذاشتم!مینو.مهناز.ویدا.نیکتا.بهاره.شادی.کتی و گروه سرود تاریخی.رخساره.پریسا.هانی ومستوره...
ترا من چشم در راهم
ترا من چشم در راهم
شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام
در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم
بیست و پنج دقیقه مهلت
برای اینکه دوستت بدارم
بیست و پنج دقیقه مهلت
برای اینکه دوستم بداری
بیست و پنج دقیقه مهلت برای عشق
زمان کوتاهی است...
با این همه
من بیست و پنج دقیقه از عمرم را کنا ر می گذارم
تا به تو فکر کنم
تو هم اگر فرصت داری
بیست و پنج دقیقه
فقط بیست و پنج دقیقه به من فکر کن!..
بیا بیست و پنج دقیقه از عمر مان را برای هم پس انداز کنیم.
(شل سیلور اشتاین)
بهروز افخمی : غیر از مسلمانان كه به خودی خود و به خاطر علاقهشان فیلم فرزند صبح رامیبینند، سایرین ممكن است به دیویدی آن دسترسی پیدا نكنند و كمپانی پخش دیویدی هم حاضر نمیشود كه یك فیلم سینمایی را در مقیاس انبوه منتشر كرده و آن را تبلیغ كند. در چنین وضعیتی ما بدلیل معروفیت جهانی «انیو موریكونه» از او استفاده میكنیم وگرنه آهنگسازی كه من همیشه با او كار میكنم یعنی «كیوان هنرمند» آهنگساز بسیار قابلی است كه به خوبی میتواند این كار را انجام دهد. ما قصد داریم با این كار، فیلم «فرزند صبح» را در مقیاس انبوه پخش كنیم. (از سایت خبری آفتاب)
۰۰۰دیشب کیوان می گفت که چقدر موریکونه کارش درست بوده .وقتی کیوان برای کار موسیقی فیلم فرزند صبح بهش ایمیل زده اون ۱۰ دقیقه بعد جواب داده که نظرم مثبته و کی می تونم باهاتون تماس بگیرم .بعدش هم خودش تماس گرفته و با کیوان صحبت کرده .با اینکه اینا هزارتا مدیر برنامه مختلف دارن خودش تماس گرفته.کیوان می گفت حالا تو اینجا اگه بخوای جناب فلانی رو که ۲ جا اسمش اومده رو ببینی باید از خیل عظیم منشی ها و غیره و ذالک رد بشی ونهایتا اینکه چه خوبه آدم مثه موریکونه و خیلی های دیگه مثه اون کارش درست باشه.
دیروز عصر وقتی رفتم روی وزنه ُیک لحظه بعد از مدتها احساس کردم مغزم کار نمی کنه و خون به مغزم نمی رسه.اینقدر عصبانی بودم که خودم باورم نمی شد.با چند نفر هم بداخلاقی کردم که همین جا ازشون عذر می خوام![]()
بعد که آروم تر شدم والبته سردرد؛ٍشروع کردم به توجه کردن به همون فکر مثبتی که نیمه پر لیوانه.اینکه می تونست مریضیم خیلی سخت باشه و خدا را شکر که می تونم امیدوار باشم بعد از یه دوره مصرف دارو دوباره می تونم مثه قبل بشم.البته بااین فکر گول نخوردم اما آروم شدم.البته تا آخر شب خیلی کم حرف زدم.
Oh, my love, my darling, I've hungered for your touch
a long, lonely time
Time goes by so slowly and time can do so much,
Are You Still Mine?
I need your love, I need your love,
God speed your love to me!
Lonely rivers flow to the sea, to the sea, To the open arms of the sea.
Lonely rivers sigh, "Wait for me, wait for me!"
I'll be coming home, wait for me!
Oh, my love, my darling, I've hungered for your touch
a long, lonely time
Time goes by so slowly and time can do so much,
Are You Still Mine?
I need your love, I need your love, God speed your love to me!
Lonely mountains gaze at the stars, at the stars,
waiting for the dawn of the day.
All alone, I gaze at the stars, at the stars,
dreaming of my love for away.
Oh, my love, my darling, I've hungered for your touch
a long, lonely time.
Time goes by so slowly and time can do so much,
Are You Still Mine?
I need your love, I need your love,
God speed your love to me!
(Ghost -Lyrics)
دنیا را روشن کن
به زندگی طعمی ببخش
تا ببینی که عشق
چقدر می تواند آزادت کند
دنیا را روشن کن
مرا ببین!
و ببین که دوست داشتن چقدر می تواند شادت کند
تو می گویی که بال در آورده ای
پس به بال هایت بیاموز که پرواز کنند
بدون اینکه بپرسند چرا...
به بال هایت یاد بده
که زندگی کنند
که دوست داشته باشند
دنیا را روشن کن ...
که دوستی ، را شاد کنی
بلند شو،
نگاه کن!
با چشمهایت ،دنیا را روشن کن!
(شل سیلور اشتاین)