سلام رختخواب من اومدم!

وقتی سرماخوردگی و بدن دردو گلو دردو اسبا بکشیو کم خوابی یقتو بچسبه مسلما خیلی خوشحالی از اینکه شاید فردا بتونی یکم بیشتر بخوابی.میرم که استراحت کنم.۲ هفته.تا۱۴ ام مرخصی رد  کردم.هی هی .خداحافظ

کارهای احمقانه

خیلی احمقانست که وسط شعر نوشتن! و تراوشات ذهنی یهو اینقدر عصبانی بشی که بری تا بانکو برگردی و دور انگشتت خونی بشه از بس کندیش.

و دوباره بیای و بخوای حتما بقیه شعرو بنویسی و نشه.که طبیعیه که نشه!چون هنوز عصبانی هستی.

بعضی کارهارو نمیشه پارالل انجام داد.

تهران

عجب جایی داریم زندگی می کنیم و خبر نداریم

http://bmspages.com/iranTehran.jsp;jsessionid=A07827E6CD21B82C948C571593DC80C8

حافظ وجهه

تا خواستم پا شم این ایمیله اومد:

سرکار خانم هنرمند

 

با سلام

احتراما" از آنجا که تحقق یافتن یا نیافتن این امر تاثیر بسزایی بر وجهه شرکت X درY دارد خواهشمند است ترتیبی اتخاذ فرمایید تا پیگیری موضوع در اولویت قرار گیرد.

 

ومن به جای خواب باید برم وجهه حفظ کنم.وجهه.وجهه.دوست دارم وجهه...هنوز خوابم میاد.

 

 

خواب داره چشام

خمیازه های عجیبی می کشم.خودم هم باورم نمیشه.از شدت خمیازه گوشام می سوزه و چشام میخواره.با نظر خصوصیت هم خیلی حال کردم.خوب بود.به اندازه کافی.

بررررررررررررررررر.

صبح است اول مهر

دل می تپد به شادی..

خوابم میاد.

هندونه خورون .مهوش .پریوش .۱۰ شدیم هممون.اسمش صالحی بود.

خوابم میاد.

بچه ها خونسردی خودتونو همواره در برج ایساتیس کوچه صداقت حفظ کنید.من اصلا یادم نمیاد اینا رو از کجا پیدا کردی.

خواب دارم.

الناز و اصغر با هم ازدواج کردند.ظرفاشونو رکسی می شوره .

خمیازه.آها.یکی دیگه.

قورباغه های کاغذی    عادت دارن به بی کسی

با با من نمی خوام تکلیفمو روشن کنم من فقط می خوام بخوابم.

من برم یه جا پیدا کنم یکم بخوابم.

20 سالگی

روزی که اینو نوشتم ۲۰ سالم بود و حس مرموز ی رو تجربه کردم.یه حس شیرین و ترسناک!

امروز باز هم هیچ.

باز هم هیچ.

ومن

خوب می دانم

گناهم را.

دردت تا کی خواهد ماند

با تن من؟

گل کجا باشه بهتره؟

می خوام راجع به گلا یه چیزی بگم.من هیچ وقت تو خونه دوسشون نداشتم.اصلا گل و گلدون رو تو خونه دوست نداشتم ولی حالا دارم فکر می کنم با تراسهای خاصی که خونه جدید داره میشه یه ذره به گلهای خوشرنگ و رنگارنگ هم فکر کرد!

سطوح متفاوت

بعضی چیزا مربوط به سه چهار پنج لایه درونی تر ه که کاملا خرمندانه بیرون کشیده می شه.برای بیننده تشخیص سطوح میسر نیست.اینها در یک سطح نیستند.قضاوت نکنیم.اینها در یک سطح نیستند.

هرگز همه چیز در یک سطح نیست.

بدون شرح...

دوباره اون حس خاص.

اینکه به زور خودت رو از حالت ترک کننده به خطر عذاب وجدانش خارج کنی و

درست وقتی در معرض رفتن تو زمره ترک شوندگان قرار می گیری یه غم عجیب وجودت رو فرا می گیره که

"حالا عذاب وجدان ندارم امافشار وحشتناکی احساس می کنم"

به هر حال از دست دادن همیشه یه حس منفیه حتی اگه طول باقی موندن حست یک دقیقه باشه.

و من دارم با ترک کنندگی یا ترک شوندگیم کلنجار می رم.

دقت کردی تو این وضعیت موسیقی چقدر در جهت فکر تو قرار می گیره.البته به قولی تمام کائنات.

وقتی خودمم

وقتی هوا گرم میشه باید مارمولک بکشیم .مارمولک زرد.سبز.سیاه

وقتی چمن داریم باید مراقب شر قورباغه ها بود.

وقتی علفا بلندن ممکنه سوسکایی اون زیر باشن که نبینیشون و برن تو کفشت.

وقتی تو هستی باید مواظب حرف زدنم باشم .خودمو جمو جور کنمو از کلمات زشت و رکیک استفاده نکنم.

وقتی مامان می یاد باید مواظب باشم از رفتن حرفی نزنم و دلشو نشکونم.

وقتی خودمم.راحت جلو تلویزیون دراز می کشم .با اینکه پاهام بوی گند میده بدم نمیاد .هیچ کس دیگه هم نیست که بدش بیاد.می تونم لباس بپوشم یا نپوشم.می تونم انتخاب کنم.پتو رو بکشم روم یا نه.ماست بخورم یا بیسکوئیت.پوستشم می ندازم رو زمین .کنار مبل و می خوابم.یه خواب راحت راحت.

 

برای لافکادیوی عزیز

 مسن تر شدن فقط رو دامنه و فرکانس تغییرا ت ذهنی تاثیر می ذاره اما هیچ وقت نمی شه حذفش کرد.وقتی کوچیکتری فکر میکنی .دنبال مسئله می گردی .خودتو در گیرش می کنی و حس می کنی باید حلش کنی ووقتی مسن تری نگاش می کنی گاهی دستشو می گیری و بیشتر وقتا رهاش می کنی.غمگین شدن دیگر همواره از روی درد نیست.و من و تو  مسن شدیم.ما مسن تر شدیم.
وقتی 17 سالم بود نوشتم:
کودکی هایم برای تو
بیا بزرگ شویم
بزرگ یعنی هیچ
بیا هیچ شویم.

و حالا که ۲۷ سالمه می نویسم:

می خواستم کودک نباشم

می خواستم بزرگ شوم

می خواستم حتی

هیچ شوم.

من بزرگ شدم

کودکی درونم را لبریز کرد.

کودکی نزدیک ترین و همواره ترین شد.

انگار مرا در آغوش گرفته است.

اگر نباشد .اگر لحظه ای نباشد

هرگز نمی توانم باشم.بزرگ باشم.

 

کافی شاپ

سرم بشدت درد می کنه.از پشت گردنم تیر می کشه تا وسط کله ام.نمی دونم چه نوع مرضیه.

ویدا می گه باید در غذا  کمترین تغییر توی مواد طبیعی وجود داشته باشه و من دارم روی این قضیه فکر می کنم.این که می تونم از غذاهای لذیذ چشم بپوشم یانه.

راستش پنجشنبه که با شقایق و غزل و میترا رفتیم ناهار بیرون فکر کردم که چقدر هنوز به بعضی تفریحات قدیمیم احتیاج دارم.به بچه ها گفتم دلم رقص می خواد ساعتها .با آدما با سایه خودم رو دیوار.دلم رقص می خواد .واینکه سه ساله دیگه من هم دهه سوم رو تموم می کنم.اصلا آمادگیشو ندارم.

وقتی قهوه رو ریختم رو خودم و شقایق به یاد اون لیوان شیری اوفتادم که تو هات چاکلت پخش زمین شد...هی هی

some where I belong

ّand I need someone to hide me

from the fool who lives inside me

...I need some place warm to go

what I need

 

I don't need your fucking experinces.

عید کجام؟

دو -سه ساله عید ها برای من ترس از دست دادن بوده.دو-سه ساله سکه ننداختم تو تنگ ماهی-دو سه ساله آرزو نکردم.شاید امسال نترسم.نه چیزی برای ترسیدن نیست-شاید امسال بعد از سال تحویل از خونه بیرون نزنم و کوچه های خلوتو نگاه نکنم که خیابونها هیچ وقت به این آرومی  نیستن...شاید امسال همونطوری باشه که لیاقت یک عیده .با حس نرگس و سبزه و تنگ ماهی تو هفته آخر اسفند-پیکی که باید حلش کنیم و من تا قبل از سال تحویل تمومش کردم -یا شبای چارشنبه سوری .امتحان جغرافی.قاشق زنی-کادوی عید که نمی دونم مامانم با چه انگیزه ای همیشه می گفت (تا وقتی هنوز مدرسه نرفته بودم)که اینو پاپانوئل آورده!-بابا که یا مقلب القلوب ...میخوند و همیشه یه چایی قبل از سال تحویل می ریخت وبعد از سال تحویل این شوخی همیشگی رو می کرد که "ببین بابا چایی من یکساله داغ مونده" و می خندیدیم.هر سال .و اون اسکناس لای قران که مامانم میداد.شاید امسال عید پیش مامانو بابا باشم با همه حس ها و خاطره ها

فرامرز 12 بود یا 14

چندبار روی کلمه وب سایت و پست الکترونیک کلیک کردم.صفحه باز شد دوباره بستمش و دوباره کلیک کردم...

نمی دونستم راجع به کامنتت بنویسم یا ازت بپرسم چطوری؟یا بگم Long time No See یا...

یکی از عجیب ترین رابطه های زندگیم با توبود.سرعت اومدنت و سرعت رفتنت.حسم عجیب بود.انگار خیلی وقت بود باهات بودم.یه روز ی بود که احساس کردم رابطمون مستقیم نیست .تحت تاثیره.چون تاثیر می گرفت چه تو کار چه ... فکر کردم من یه دوستی بی واسطه می خوام.بهت شک کردم.نفهمیدم .هیچ سر نخی بدست نیاوردم و رها کردم.rid of it.شاید تو بهترین تجربه رها کردن برای من بودی.ولی هیچ وقت نفهمیدم که چرا به سرعت رفتنت عادت نکردم.همیشه از خودم می پرسم...من  همواره از خودم می پرسم...فرامرز ۱۲ یود یا ۱۴؟

باید یه کاری بکنم

I have to Rid of it

 

مسلمان یا مسیحی!

گاهی وقتا عمیقا برای خودم متاسف می شم .مثه الان که یک ساعته نشستم با رایموند راجع به یه چیزهای احمقانه افراطی دینی صحبت می کنم.رایموند میگه اسرائیل خیلی خوشگله!

۰۰۰راجع به اون شعر خوشگله به رایموند گفتم.

we call it khorshid /You call it sun/they call it Meizo/...

 

پست آن کامنت!

نه به خاطر این نبود که اون سوالا رو ازت پرسیدم.به خاطر این بود که هیچ وقت یه همچین چیزایی رو از هم نپرسیده بودیم.شاید اینم یه روش برای کشف وضعیت روحی طرف مقابل باشه.مخصوصا وقتیکه دور باشه.و اینکه احساس می کنم تو سنی هستم که راحت می تونم اینا رو بپرسم.

چه کسی بودن

از دیروز تاحالا تو یه حس جدید دارم غلط می زنم.موضوع اینه که دائم یه حالت مقایسه برام پیش می یاد.مقایسه چادر بابیکینی.همش فکر می کنم چی باعث می شه که همه زندگیت به این فکر کنی که محرم اومد یا نامحرم و بعد هی روسریتو سرت کنیو دوباره درش بیاری.از  اون ور هم فکر می کنی چه چیزی حالا وجود و یا عدم وجودش باعث می شه بتونی با بیکینی ساعتها برقصی و اصلا نفهمی چند تا از آدمایی که اومدن محرم بودن و چند تا نامحرم و اصلا نامحرم یعنی اونی که تو دایره اعتماد نیست؟

زندگی یه بار اتفاق می افته و چقدر صحنه سختیه اگه قبل از مردنت درست قبل از مردنت بفهمی باورات الکی بودن و معلوم نیست واسه چی بعضی کارها رو انجام دادی و و اسه چی از بعضی دیگش منع شدی.

باور نه ،و لی تعصب درست مثه مارپیچ ارشمیدس می مونه بالا می ری پایین می یای ولی تو یه محدوده نه کمتر و نه بیشتر.

(مارپیچ ارشمیدس از حرکت یکنواخت مستقیم الخط یک نقطه مثل Aبرقوس شعاعی OA بوجود می آیددرحالیکه خود شعاع حول نقطهOبا سرعت زاویه ای ثابت دوران کند.)

چقدر انتخاب سختیه اینکه "چه کسی باشی"

همیشه وقتی داری لذت می بری یه حسی هم در وجودت هست که میگه تو خارج از چهارچوبی وفکر میکنم این ناشی از تعالیم افتضاحی باشه که در طول زندگی بهمون Inject شده.یه وقتایی بدجوری حالم از نقطه ای که توش واستادم بهم می خوره اما فقط بیرون نیست وقتی در درونم هم تنهام از فکر کردن به بعضی چیزا می ترسم .از این که بهشون معتاد بشم یا گول بخورم یا هزار تا کوفت و زهرمار دیگه که از توی کتابای تعلیمات دینی بگیر تا مجله های خانواده نوشته شده .

وقتی مونیکا بهم گفت فلان چیزو تجربه کردی و من گفتم حتی بهش فکر هم نکردم.خندیدو گفت "توبهش فکر کردی چو ن راجع بهش با من صحبت می کنی."و من دارم فکر می کنم چقدر چندش آوره که به خودت دروغ بگی.

اگه چی بشه چی(شل سیلوراستاین)

اگه چي بشه چي

 

 

 

 

 

ديشب، وقتي خواستم بخوابم.

چند تا «اگه چي بشه چي؟» به فكرم اومد.

تا صبح جلوي چشمم رژه رفتن و ورجه  ورجه كردن

و همان آواز قديمي «اگه چي بشه چي» رو خوندن:

اگه توي مدرسه درسم بد بشه چي؟

اگه در استخرو تخته كنن چي؟

اگه توي خيابون كتك بخورم چي؟

اگه توي ليوانم سم باشه چي؟

اگه يه باري شروع كنم به گريه چي؟

اگه مريض بشم و بميرم چي؟

اگه امتحانمو بد بدم چي؟

اگه روي صورتم موي سبز دربياد چي؟

اگه هيچكس منو دوست نداشته باشه چي؟

اگه يه برق از آسمون بياد و منو بگيره چي؟

اگه سرم شروع كنه به كوچيك شدن چي؟

اگه باد بادبادكمو پاره كنه چي؟

اگه جنگ بشه چي؟

اگه مامان و بابام طلاق بگيرن چي؟

(وجه تشابه این قضیه اینه که وقتی بچه بودم به این ماجرا زیادفکر میکردم...)

اگه سرويسم دير برسه چي؟

اگه دندونام صاف در نياد چي؟

اگه شلوارم پاره بشه چي؟

اگه هيچوقت شنا ياد نگيرم چي؟

هر وقت كه همه چيز رو به راهه،

نصفه شب «اگه چي بشه چي» سراغم مي آد.

we dream ...

"جاناتان مرغ دریایی" را هال بارتلت سال ۱۹۷۳ به مدت ۱۲۰ دقیقه ساخت. فیلمنامه این اثر را خود وی بر مبنای رمانی از ریچارد دی. باخ نوشت و در این فیلم آمریکایی ریچارد کرنا، جولیت میلز، هال هالبروک و دیوید لد به عنوان صداپیشگان حضور داشتند.
فیلم "جاناتان مرغ دریایی" نامزد دو جایزه اسکار بهترین فیلمبرداری و تدوین و برنده جایزه گلدن گلوب بهترین موسیقی متن (نیل رایموند) شد. همچنین جایزه گرمی بهترین موسیقی متن را در سال ۱۹۷۴ از آن خود کرد.
در خلاصه داستان فیلم "جاناتان مرغ دریایی" آمده است: جاناتان مرغ دریایی برخلاف همنوعان خود علاقه‌ای به زندگی روزمره ندارد و ترجیح می‌دهد به جای جنگیدن بر سر یک تکه غذا در میان زباله‌ها به آموختن و تمرین برای پرواز در ارتفاع بالاتر مشغول باشد
 
 
--------

 آیدا:حس خوبی گرفتم از دیدنش.خوندش یه جور بود دیدنش یه جور دیگه.

موسیقی فوق العاده که اکثرا به شکل دوئت ویالون بود خیلی زیبا بود.خیلی.

--------

ازمتن فیلم:

خواب می بینم    خواب می بینم

که می توانم   که ممکن است

حال که می توانیم حال که ممکن است

--------

باید یاد بگیرم که فکر نکنم.

باید دست از فکر کردن بکشم.

باید در تاریکی پرواز کنم.

--------

آسمانی که تنها بنظر می رسد

آسمان تنها

آسمانی که تنها به نظر می رسد

آسمان تنها

و در این تنها بودن

شگفت زده ای که

چرا؟

آسمانی که تنها به نظر می رسد

شبی که تنها به نظر می رسد

تنها بودن هم چیزی را درست نکرد

هرگز درست نکرد.

شبی که تنها به نظر می رسد

شبی که تنها به نظر می رسد.

-------

 

 

زندگی جدول کارنویی من

ببین ماجرا دقیقا ماجرای جدول کارنوست

از یه مقداری بالاتر وضعیت آن بوده و مقدار۱ اختصاص می یابد .از یه مقداری پایینتر وضعیت آف بوده و مقدار ۰ اختصاص می یابد.بعد یه ورودیهایی هست که استاتوسشون مشخص نیست نه ۰ان و نه ۱.اونا همونdon't careها هستن(دکتر راحتی یه لحظه هم در حین نوشتن این جملات تصویرت از جلوی چشمم محو نمی شه!)بعد موقع ساده سازی اینdon't careها هستن که با نحوه قرار گیریشون تو جدول نتیجرو عوض می کنن وبرای من به تجربه زندگی هم همینجور بوده

همیشه don't care ها نقش تعیین کننده تری دارن تا اظهر من اشمساتی مثه ۰ یا ۱.

حرف عاشقونه خوبی ندارم

حرف عاشقونه خوبی ندارم

خستم از راه 

شوق پایکوبی ندارم

چندتا هم غصه می خوام

چند تا مثل من

که بشینیم دور یه چراغ روشن

قلب سنگینمونو زمین بذاریم

همصدا بگیم که ما غمی نداریم

تیشه و کوه می گیم ارزونی فرهاد

صخره و موج مال قصه های سندباد

هم صدا می گیم اگه ابر بهاریم

حرف قیمتی و سبز رنگی نداریم

نه از آغاز یه راه عاشقونه

نه از احساس رسیدن به خونه

نه از این جاده ابریشمی شعر

که باید غریب و بی صدا بمونه

----

خاطرش دوره ولی حسش نزدیک بخصوص با نگاه کیوان

فرامرز عزیز

به خدا ۵۰ دفه resend کردم که تولودتو تبریک بگم ولی send نشد که نشد.با اینکه روحتم از وجود این وبلاگ خبر نداره در عین حال broadcast میکنم که تولدت مبارککککککککک.

تختخواب دونفره خطرناک

با اجازه یه برش از دیشب بزنم...

...اون وقتی که می خوای یکی باشه ایده آله.اما برای وقتی که می خوای خودت باشی با هر نوع دیدی

مثه وقتی می مونه که می خوای کلاس فرانستو بپیچونی...

وقتی بیدارم با من حرف بزن.

خستگی خیلی چیز بدیه.جدای اینکه دائما در حالت افقی قرار داری و دهن دره می کنی  و حوصله دورو بریهاتو سر می بری چون توان حرف زدن نداری وقتی یه سوالی ازت میشه و یا اتهامی بهت وارد مثه یه معلول عمیق ذهنی فقط می تونی تو چشمهای طرف نگاه کنیو زیر پتو خودتو  جابه جاکنی.

هرچند که بسیار پر واضحه که جواب ندادن به سوالات یکی در هر حال کار بسیار دلخراشیه و خودم در این شرایط توان خودکشی کردن هم پیدا می کنم فقط مثه یه احمق لباتو کمی تکون می دیو چشات بسته می شه ...

وقتی که از خواب پاشدی صرفنظر از اینکه فردا صبحش باشه یا همونروز عصر می بینی که همه چیرو خراب کردیو حالا حالا ها باید بدوئی تا درست شه.تازه شاید درست شه.واسه همینه که می گم خستگی خیلی چیز بدیه.مخصوصا وقتی همراهش پادرد داریو قلبت تیر می کشه و کمرت گزگز می کنه و سرت سوت می کشه وبدنت مورمور می شه!

مینا یادت افتادم که می گفتی عمرا وقتی خارج از ایران باشی و بری دکتر نمی تونی واقعا بگی چت شده مثلا سرم سوت می کشه یا قلبم تیر می کشه و یا کمرم گزگز می کنه ویا بدنم مورمور می شه و یا قلنج کردم!

به جای همشون فقط می گی i have pain in my head in my ...و خداییش کلمه کلی pain نمی تونه لپ مطلب رو ادا کنه!

پاشا کوالف

Pasha

VOTED OFF 08-13-07

1. What is your full name?
Pasha Kovalev

 2. Do you have a nickname?
No

3. How old were you when you started dancing?
8 years old.

4. Do you have any formal dance training?
Did some ballet and jazz growing up.

5. If you had to categorize your dance style, what would it be?
Ballroom, Latin

6. What other talents/hobbies do you have?
None

7. Who is your favorite professional dancer?
Nuriev, Baryshnikov

8. Does anyone in your family dance professionally? No, I’m the first and last dancer so far.

9. Have you performed in musical theater or in public functions as a dancer?
Lois and Lois

10. What would you like to see happen to you as a result of the show?
I want to be become a better dancer.

11. Where would you like to be in 10 years and what would you like to be doing?
I would like to be financially independent and dance for fun, not for money.

12. What has been your most memorable dance experience?
Dancing the first time at the biggest world competition in England and getting to the finals.

---------

همیشه این حس دخترونرو که عاشق افرادی در تلویزیون و ورزش یا غیره می شن رو به چالش کشیدم ولی خوب برا خودم هم پیش اومده.یه بار وقتی ۱۶-۱۷ ساله بودم در رابطه با پائولو مالدینی! و یه بارم حالا که ۲۷ سالمه در رابطه با این دانسر روسی "پاشا کوالف".اینشالله که شاد و خوشحال باشی آقای پاشا.آیدا خیلی با رقصهات حال می کنه.

رویای detail ندارم

خیلی جالبه !این همه راجع به life styleحرف زدیم.هرکی یه رویای این مدلی داشت .میخوام دکترا بخونم.مقاله بنویسم .کارمو ارتقا بدم.مهم باشم...نوبت من که رسید دیدم اصلابه یه همچین چیزایی فکر نکردم.من فکر می کردم منظور از life style اینکه تو چه استایلی زندگی کنیم و گفتم من دوست دارم درکمو حساسیتمو نسبت به موضوعات و مسائل بالا ببرم...ولی انگار که بهم گفته شد اینا خیلی کلیه.اما انگار من واقعا هیچ رویای جزئیی ندارم!از رویا خالی شدم...

آقای پدر !برش زدم

۰۰۰یه وقتایی اینقدر حرف آدم از فکرش دور میشه که فکر میکنی داری بازی می کنی یا ادا در می یاری.درست مثه  اینکه رفته باشی به یکی بگی که خیلی دوست دارم ولی بهش بگی من هیچ وقت دوست نداشتم و نفهمی که کدوم سلول بدنت اینو از خودش در آورد...

 

 

سیاه شدن از خنده

داشتم در مورد یه آدمی حرف می زدم و می گفتم تو پروفایلش نوشته بود:I want to live without rules

مخاطب من گفت :"یعنی می خواد بره با دوست پسرش تنها زندگی کنه؟"

ومن بعد از کامپایل کردن جملش فکر کردم این آخرین برداشتی  بود که می تونستم از این جمله داشته باشم .

از اون لحظه به بعد هر وقت به یاد این دیالوگ و قیافه مخاطبم میفتم از خنده سیاه می شم .

حس جدید

باید از یه حس خاص بگم

من ذاتا آدم کنجکاوی هستم و دوست دارم چیزهای مختلفی رو تجربه کنم و ابدا قانع به اون چیزهایی که بدون نظر خواستن از من جلوی پام سبز میشن نیستم.

بنابراین باید اینو هم تجربه می کردم!

می دونی تو این تجربه اصلا نمی تونی ذهنتو از محیط جدا کنی .نمی تونی هماهنگشون کنی.نمی تونی همزمان پیش ببریشون.هرچند که هر اتفاقی هر چند غیر معمول در اثر استمرار به یه پیش فرض واسه ذهنت تبدیل می شه.

وقتی هم که تو وادی قیاس میفتی دیگه خیلی همه چیرو دقیق تحلیل میکنی و از اونجاییکه در هر موضوعی مقدار زیادی advantage و نیز مقادیر قابل توجهی disadvantage وجود داره معمولا در حین محاسبا ت بی خیال می شی و به همین بسنده می کنی که

من یه حس جدید رو تجربه کردم.واین حس خوب بود.به اندازه کافی خوب بود.

دیدی گفتم

دیدی گفتم امروز روز متوسطی نیست.

دیروز یه روز فوق العاده بود.از اون روزایی که کمتر پیش  می یاد تندتند پیش بیاد!:)

not so so

امروز برای من روز متوسطی نیست.

یا یه روز خوبه خوبه.

یا یه روز بد بد.

امروز ابدا نمی تونه روز متوسطی باشه.

 

مامان

اینو دیدید؟

مام.مام.مام.مام.مام

مامی.مامی.مامی.مامی.

مام.مام.مام.مام.مام

ماما.ماما.ماما.ماما

مامی.مامی.مامی.مامی

what

hi

دوست داشتم

عجب فیلمی دیدم دیشب!البته دفع سوم بود می دیدم.

جمله به جملش رو باید آموخت باور کن!

به به چه  وب زیبایی دارم

اگه درست موقعی که یه پست رو آپلود کردی و اون لیست لعنتی update شد یه کامنت واست گذاشتن .مطمئن باش که توش نوشته"به به چه وب زیبایی دارید.به ما هم یه سری بزن"

 

مامان آیدا

صبحا قبل از اینکه بیام تو اتاقم می رم چایی می ریزم و بعد با چایی می رم تو اتاق و قبل از اینکه پشت میزم بشینم کامپیوترو روشن می کنم.البته توجه داشته باشید که روزهایی که کوله پشتی ندارم انجام این حرکت واقعا سخت می شه .اما برای من یه عادته.یه عادت دلنشین.

یه پنجره درست بالای سرمه که به خاطر زاویه بدش هیچی از توش دیده نمی شه و اصولا خاصیت پنجره بودن رو نداره اما وقتی بازش می کنم همیشه بوی غذای خونه همسایه می یادتو.من همیشه می دونم اونا ناها ر چی دارن.امروز سیب زمینی کبابی.البته بوشو دوست ندارم و واقعا بهم سخت گذشت تا سیب زمینی ها کباب شد.

همکارامو کمتر می بینم بیشتر صدای کیبردشو نومی شنوم اونام همینطور.ما کم حرف می زنیم بنابه ضرورت.خوبه .اینجوری بهتره.

ناهار نمی خورم .بیسکوئیت می خورم.چون معتقدم اگه ناهار بخورم بعدش خیلی خابالو می شم.اینکه خابالو می شم مهم نیست .مبارزه ای که برای باز نگه داشتن چشمام باید بکنم خیلی طاقت فرساست.اصلا نمی ارزه...

هیجان دارم .اما تکون نمی خورم.استر س دارم.اما نمی تونی ببینیش.خندم می گیره .اما نمی خندم.یا گریه اما حوصلشو ندارم.اکثرا حوصله گریه ندارم.

وقتی مشکلی پیش بیاد اکثرا چشامو می بندم یا می خوابم.چون حوصله مشکل داشتن رو ندارم.

همه چی آرومه.این یعنی بلوغ.من بالغ شدم!من مثه مامانم شدم.

واسه اون دوستی که خواب قارچ دیده بود!

قارچ در خواب های ما خواسته و مالی است حرام که از طریق غیرمشروع و ناپسند به دست ما برسد.اگر در خواب ببینید غذایی از قارچ می خوریدپولی حرام بدست شما می رسد و بعد دچار تشویش و نگرانی و دلهره می شوید و یا گرفتار عذاب وجدان می گردید!

 

...یا ابرفضلل عباس! 

وقتش نبود.

اممممممممم

نه مثه اینکه تمرکز ندارم.

بعدا می یام.

interpreter

اون ترکم کرده بود

همیشه ترکم می کرد

اما همیشه بر می گشت

اما اینبار بر نگشت

اون یک رقصنده بود

طرف هم یک رقصنده بود.

ادی...

تو جاده .تو سانتافه

وقتی ماشین از کنترلش خارج شده بود

تنها کاری که تونسته بود بکنه

این بود

که زن منو محکم بکوبه به پایه گارد.

از دیالوگهایی که تو فیلمه ! دوست داشتم.

یه سوال؟

من می تونم زرشک پلو با مرغی بپزم که مرغاش طلایی طلایی باشن.

من می تونم ۷ تا شیرینی تر یا دانمارکی رو با هم بخورم.

من لازانیا .پاستاو پیتزا دوست دارم.

من چاقم.

من عاشق کش اومدن پنیر پیتزام.

من گاهی شبا خواب خوراکی می بینم.

یه رویا دارم و اونه اینه که خیلی می خورم و هر چی می خورم چاق نمی شم.

به نظر تو من آدم شکمویی هستم؟!

 

مستقیم یا غیر مستقیم!

باید از یه چیزی سر در می آوردم.باید یه چیزی رو می پرسیدم اما غیر مستقیم

پونصد تا سوال پرسیدم ولی جوابیو که می خواستم نمی گرفتم.

دیگه داشتم وسوسه می شدم که مستقیم بپرسم "ببین من دقیقا می خوام بدونم که..."

آخرش نفهمیدم چیزی رو که می خواستم شنیدم یا نه.

فقط مطمئنم که دیگه غیر مستقیم چیزی رو نمی پرسم!

مطالعات روانشناسی پشم...

تاحالا عاشق قارچ شدی؟

۱۵ دفه خودکارم افتاد رو زمینو ورش داشتم و با خودم گفتم یادم باشه توی دهنم نبرمش.

و درست وقتی به خودم می یام که می بینیم این خودکار دوباره تو دهنمه.

به این می گن عادت دیگه.

یه جوش رو پیشونیم زد همین الان .احساسش کردم

دیشب یکی بهم گفت از صبح دارم خواب قارچ می بینم .خیلی خوشم اومد از عشقش نسبت به قارچ!

 

شلوغ پلوغ

ببرررررررررررر...

چقدر امروزbusyهستم!

حادثه ای در ذهن

دیدی یه وقتایی صدتاpageباز میکنی .بعد تند تند یکیشو maximizeمی کنی و اون یکی رو minimize. و بعد برعکس.

علتش هم اینه که حواست نیست .حواست پرته.

انگار منتظر یه اتفاقم .احمقانست.اما نمی تونم از ذهنم جداش کنم.نباید اتفاق بیفته اما در ذهن من اتفاق افتاده دو سه روزی میشه که اتفاق افتاده.

وقتی خودمو تو آیینه نگاه کردم دیدم که پیشونیم اخم داره وگوشه لبام به سمت پایین متمایله.

 چیزهایی هست که نمی دانم...

 

بچه کم رو

با این که نفهمیدم چرا تسلیم شدم.

این تنها یک خیال بود

Life is bigger
Its bigger than you
And you are not me
The lengths that I will go to
The distance in your eyes
Oh no Ive said too much
I set it up

Thats me in the corner
Thats me in the spotlight
Losing my religion
Trying to keep up with you
And I dont know if I can do it
Oh no Ive said too much
I havent said enough
I thought that I heard you laughing
I thought that I heard you sing
I think I thought I saw you try

Every whisper
Of every waking hour im
Choosing my confessions
Trying to keep an eye on you
Like a hurt lost and blinded fool
Oh no Ive said too much
I set it up

Consider this
The hint of the century
Consider this
The slip that brought me
To my knees failed
What if all these fantasies
Come flailing around
Now Ive said too much
I thought that I heard you laughing
I thought that I heard you sing
I think I thought I saw you try

But that was just a dream
That was just a dream

کامنت غیر اختصاصی!

یه چیز موازی!

عاشق کامنتهایی هستم که ملت می ذارن

البته منظورم اون سروران محترمیه که من اصلا روحم هم از حضورشون در این دنیای Funny خبر نداره

کامنت آن کامنت

خوندنشون مثل قدیما همون حسو بهم میده. هميشه دوست داشتم بخونمشون و جالبه كه هنوزم با گذشت اين هم وقت دوسشون دارم.
مثل هميشه است از ته ته دل.

شقایقم  هیچ وقت از ذهنم بیرون نمی ره وقتایی که پاهامو تندتند تکون می دادمو بهت می گفتم من باید تکلیفمو روشن کنم!

یا سر کلاس پایگاه داده با اون همه چرت و پرت رو کاغذ با گوسفندایی که تو می کشیدی

ویا پروژه هوش مصنوعی که من قند خونم بالا زده بود و سرم گیج می رفت

ویا سیستم عامل که تا لحظه آخر داشتیم بحث می کردیم که بریم سر جلسه امتحان یانه و قیافمون در حین و بعد از امتحان.

ویا NMI بودنت واسه ابراهیم ...

و خیلی خیلی چیزای دیگه که دوسشون دارم و با خودم نگهشون می دارم و با خودم می برمشون.