نانانامممممم.

New Fresh blood in my body

شاهزاده خانوم

درجه ۷ برای من هم کم بود.فکر می کنم مثه یه شاهزاده خانوم کم رو برخورد کرده باشم!!

 

 

با درودی به خانه می آیی

و با بدرودی

خانه را ترک می گویی.

ای سازنده!

لحظه ی عمر من

به جز فاصله ی میان این درود و بدرود نیست...

گزارش شبانه

حس غم انگیز بزرگانه ای دارم!

توانایی حماقت!

درجه :۹.۵ از ۱۰

وقتی که به این متن فکر میکنم می فهمم که هنوز روان شدنی در کار من است!

 سلام!
شازده کوچولو برگشت، اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: سلام!
- من اينجام، زير درخت سيب ...
- کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
- يک روباه ام من.
- بيا با من بازی کن. نمی دانی چه قدر دل ام گرفته ...
- نمی توانم بات بازی کنم. هنوز اهلی ام نکرده اند آخر.
شازده کوچولو آهی کشيد و گفت: معذرت می خواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: اهلی کردن يعنی چه؟
- تو اهل اينجا نيستی. پی ِ چی می گردی؟
- پی آدم ها می گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
- آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند. اين اش اسباب دلخوری ست! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می گردی؟
- نه، پی ِ دوست می گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
- يک چيزی ست که پاک فراموش شده. معنی اش ايجاد علاقه کردن است.
- ايجاد علاقه کردن؟
- معلوم است. تو الان واسه من يک پسربچه ای مثل صدهزار پسربچه ديگر. نه من احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباه ام مثل صدهزار روباه ديگر. اما اگر من را اهلی کردی، هر دو تامان به هم احتياج پيدا می کنيم. تو واسه من ميان همه عالم موجود يگانه ای می شوی، من هم واسه تو.
- کم کم دارد دستگيرم می شود. يک گلی هست که گمان ام مرا اهلی کزده باشد!
- بعيد نيست. رو اين کره زمين هزار جور چيز می شود ديد.
- اُه نه! آن رو کره زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود، گفت: رو يک سياره ديگر است؟
- آره!
- تو آن سياره شکارچی هم هست؟
- نه!
- محشر است! مرغ و ماکيان چه طور؟
- نه!
روباه آه کشان گفت: هميشه خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرف اش را گرفت و گفت: زندگی يکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار می کنم، آدم ها مرا. همه مرغ ها عين هم اند، همه آدم ها عين هم اند. اين وضع يک خرده خلق ام را تنگ می کند، اما اگر تو مرا اهلی کنی، انگار که زندگی ام را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می شناسم که با هر صدای پای ديگری فرق می کند. صدای پای ديگران مرا وادار می کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم، اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از سوراخ ام می کشد بيرون. تازه، نگاه کن! آن جا گندمزار را می بينی؟ برای من که نان بخور نيستم، گندم چيز بی فايده ای ست. پس گندمزار مرا به ياد چيزی نمی اندازد. اسباب تأسف است. اما تو موهات رنگ طلاست. پس وقتی اهلی ام کردی، محشر می شود! گندم که طلايی رنگ است، مرا به ياد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار می پيچد دوست خواهم داشت ...
خاموش شد و مدت درازی شازده کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: اگر دل ات می خواهد مرا اهلی کن!
- دل ام که خيلی می خواهد، اما وقت چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر درآرم.
- آدم فقط از چيزهايی که اهلی می کند می تواند سر درآرد. انسان ها ديگر برای سر درآوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور آماده از دکان ها می خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند، آدم ها مانده اند بی دوست ... . تو هم اگر دوست می خواهی، خوب، من را اهلی کن!
شازده کوچولو پرسيد: راه اش چيست؟
- بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اول اش يک خرده دورتر از من می گيری اين جوری ميان علف ها می نشينی. من زيرچشمی نگاه ات می کنم و تو لام تا کام هيچی نمی گويی، چون تقصير همه سوءتفاهم ها زير سر زبان است. عوض اش می توانی هر روز يک خرده نزديک تر بنشينی.
فردای آن روز دوباره شازده کوچولو آمد.
روباه گفت: کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلاً سر ساعت چهار بعدازظهر بيايی، من از ساعت سه تو دل ام قند آب می شود و هر چه ساعت جلوتر برود، بيش تر احساس شادی و خوشبختی می کنم. ساعت چهار که شد دل ام بنا می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی، من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دل ام را برای ديدارت آماده کنم؟ هر چيزی برای خوذش قاعده ای دارد.
- قاعده يعنی چه؟
- اين هم از آن چيزهايی ست که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی ست که باعث می شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند. مثلاً شکارچی ها ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج شنبه ها را با دخترهای ده می روند رقص. پس پنج شنبه ها بره کشان من است. برای خودم گردش کنان می روم تا دم موستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت می رقصيدند، همه روزها شبيه هم می شد و من بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به اين ترتيب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه جدايی که نزديک شد، روباه گفت: آخ! نمی توانم جلو اشک ام را بگيرم.
شازده کوچولو گفت: تقصير خودت است. من که بدت را نمی خواستم. خودت خواستی اهلی ات کنم.
- همين طور است.
- آخر اشک ات دارد سرازير می شود!
- همين طور است.
- پس اين ماجرا به حال تو فايده ای نداشته.
- چرا، واسه خاطر رنگ گندم.
بعد گفت: برو يک بار ديگر گل ها را ببين تا بفهمی که گل ِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می کنيم و من به عنوان هديه يک رازی را به ات می گويم.
شازده کوچولو بار ديگر به تماشای گل ها رفت و به آنها گفت: شما سر سوزنی به گل من نمی مانيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود. روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه عالم تک است.
گل ها حسابی از رو رفتند.
شازده کوچولو دوباره درآمد که: خوشگل ايد، اما خالی هستيد. برای تان نمی شود مُرد. گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه شما سر است، چون فقط اوست که آب اش داده ام، چون فقط اوست که زير حباب اش گذاشته ام، چون فقط اوست که با تجير برای اش حفاظ درست کرده ام، چون فقط اوست که حشرات اش را کشته ام – جز دو سه تايی که بايد شب پره بشوند، چون فقط اوست که پای گله گزاری ها يا خودنمايی ها و حتی گاهی پای بغ کردن و هيچی نگفتن هاش نشسته ام، چون که او گل ِ من است.
و برگشت پيش روباه. گفت: خدانگهدار!
روباه گفت: خدانگهدار! و اما رازی که گفتم خيلی ساده است. جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی شود ديد. نهاد و گوهر را چشم سَر نمی بيند.
شازده کوچولو برای اين که يادش بماند، تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشم سر نمی بيند.
- ارزش گل تو به قدر عمری ست که به پاش صرف کرده ای.
شازده کوچولو برای آن که يادش بماند، تکرار کرد: ... به قدر عمری ست که به پاش صرف کرده ام.
روباه گفت: انسان ها اين حقيقت را فراموش کرده اند، اما تو نبايد فراموش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چيزی که اهلی کرده ای مسؤولی. تو مسؤول گل ات هستی ...
شازده کوچولو برای آن که يادش بماند، تکرار کرد: من مسوول گلم هستم .

...سرود برای آیدا(ا.شاملو)

سرود مرد سرگردان

مرا می باید که در این خم راه

در انتظاری تاب سوز

سایه گاهی به چوب و سنگ برآرم

چراکه سرانجام

امید

از سفری به دیر انجامیده باز می آید.

.....

مسافر چشم به راهی های من

بی گاهان از راه بخواهد رسید.

ای همه امیدها

مرا به برآوردن این بام

نیرویی دهید!

 

سرود آشنایی

کیستی که من اینگونه

به اعتماد

کلید خانه ام را در دستت می گذارم

نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم

و به کنارت می نشینم

وبر زانوی تو

این چنین آرام

به خواب می روم؟

.....

وسرود پنجم سرود آشنایی های ژرف تر است.

سرود اندوهگزاریهای من است و

اندوهگساریهای او.

نیز

این سرود سپاسی دیگر است

سرود ستایشی دیگر:

ستایش دستی که مضرابش نوازشی ست

و هر تار جان مرا به سرودی تازه می نوازد{واین سخن چه قدیمی است}

دستی که همچون کودکی گرم است

و رقص شکوهمندی ها را

در کشیدگی سر انگشتان خویش

ترجمه می کند.

آن لبان

از آن پیش تر که سخن بگوید

شنیدنی ست.

آن چشم ها پیش از آنکه نگاهی باشد

تماشایی ست.

....

 

جستنش را پا نفرسودم

نه عشق نخستین و نه امید آخرین بود.

نیز

پیام ما لبخندی نبود

نه اشکی.

همچنان که با یکدیگر به سخن در آمدیم

گفتنی ها را همه گفته یافتیم

چندان که دیگر هیچ جیز در میانه ناگفته نمانده بود.

....

 

در فراسوهای عشق

تو را دوست می دارم

در فراسوهای پرده و رنگ

در فراسوی پیکرهایمان

با من

وعده دیداری بده.

....

مرا دیگر انگیزه سفر نیست.

مرا دیگر هوای سفری به سر نیست.

قطاری که نیم شبان نعره کشان از ده ما میگذرد

آسمان مرا کوچک نمی کند.

و جاده ای که از گرده پل می گذرد

آرزوی مرا با خود به

افق های دیگر نمی برد.

 

چندگونگی پیاده روی آیدا

وقتی که کلمات موزون تو حست پر میشه

وقتی صدای یه جعبه قدیمی رو دوباره عشق می ورزی

وقتی دلت رنگی میشه .پر از رنگ

و ته ته همه رنگهای خندون یه رنگ منقبض کدر باز هم خودنمایی می کنه

...

دیگه می شناسیش

خوب می شناسیش

حتی اگه آخرین بیست و ..ت باشه

حتی اگه عاشقانه هات تموم شده باشن

...

آغوش بگشای

کسی 

انگار

با صدای بلند فریاد می زند.

 

 

بازگشت در آغاز آخرین بیست و ...(ا.شاملو)

...

اگر که بگویم سعادت

حادثه ای است بر اساس اشتباهی

اندوه

سراپایش را در بر می گیرد

چنان چون دریاچه ای که سنگی را

و نیروانا که

بودا را.

چرا که سعادت را جز

در قلمرو عشق نشناخته است:

عشقی که به جز تفاهمی آشکار نیست.

بر چهره زندگانی من

که برآن

هر شیار

از اندوهی جانکاه حکایتی می کند

آیدا لبخند آمرزشی است.

نخست

دیرزمانی در او نگریستم

چندان که نظر از وی باز گرفتم

در پیرامون من

همه چیزی به هیات او در آمده بود.

آنگاه

دانستم

که مرا دیگر

از او

گزیر نیست.