من رفتم .

من آماده رفتن شده بودم.

من باید می رفتم.

از بین باد رد شدم.خیلی قشنگ بود.خوشگل و ناب .من تا بحال منجیل رو ندیده بودم و رودبارو .فقط از زلزلش شنیده بودم و تو تلویزیون دیده بودم.اون موقع ۱۰ سالم بود و حالا ۱۸ سال ازش می گذره...

درختا تو منجیل کجِ ه کجن. و آدما صاف صاف .انگار نه انگار که همه چیز می چرخه ...و من رد شدم.

سعی کردم حرف زدن رشتیها رو تقلید کنم و شاد شدم و به چهره آدمی که از سفرحج برگشته بود دقیق شدم و چنجه خوردم بدون باقالی و گردو و اشپل... و باز رد شدم.

من به سرحد سرزمینم رسیدم و باز رد شدم.همه ما رد شدیم .یکی یکی و به صف .

مانتو و رو سریمو  به آسمون پرت کردم و جشن گرفتم وترکی حرف زدم و آروم بودم.

گشنه بودم و کلی مونده بود تا به باکو برسیم...خوابیدم.

بیدار شدم ودر تغییرات دقیق شدم و...

گشتم کمی.خوردم کمی از کم بیشتر و البته ساحل خزر ما خوشگل تر بود و یک افسوس عمیق همواره ...

بگذریم.من عضوی از تاریخ این دوران کشورم هستم .من نیز قصه هستم.

من برگشتم .همه را ه تا خونه رو خواب بودم و هیچی ندیدم و نشنیدم.

من برگشتم.