خیلی وقتا به این موضوع فکر می کنم.

به اینکه بعضی از آدم ها و اتفاقات چطوری به زندگی من جهت دادن.این جهت دادن رو بیشتر در زمانی مد نظر دارم که تصوری از بلوغ آیدا در ذهنش نبود.کنجکاو بود اما هیچ چیز کامل نبود.

همیشه به این فکر می کنم که یا حساب شده یا نشده که علتش برام اصلا الان مهم نیست اولین کسی که تو ذهن من همچین تاثیر خاص و عمیقی داشت طوری که می تونم به جرات بگم روش جستجوی من و شکار کردنم رو تو ی محیط کاملا تغییر داد که البته شاید کاملا هم ناخودآگاه بوده باشه

کیوان بود.این تاثیر خاص در اون زمان برای من جز پرستش نمی تونست بازخورد دیگه ای داشته باشه.

و همیشه اون حس های خاص برام خیلی قشنگن .همیشه برام لبخندن.توهر زمانی و هر جایی.

یه نامه بود که اونقدر خونده بودمش حفظ شده بودم.

...آیدای عزیزم تو یکی از پر رنگ ترین خاطره هایی هستی که من توی مشهد جا گذاشتم.حرفات گریه هات و خنده هات...

و آخر نامه که نوشته شده بود:"باش .تو خوشبخت باش  .بزرگ و محکم.گرمترین نور..."

اون موقع من ۱۱ سالم بود و کیوان رفته بود تهران.درست همون سال.

خیلی چیزهای عجیب خیلی چیزهای ناب تو روابط ساده و حتی خیلی کوتاه ما بود که من دیوانه وار دوسش داشتم.

این دوست داشتن شاید بلندترین دوست داشتن غیر غریزی زندگی من باشه.حسش و نوعش چه اون موقع که ۱۰ سالم بود و چه حالا که ۲۸ سالمه.

یه حس کودکانه که پوستش کلفت تر شده ...

و من انگار هنوز هم وقتی راجع بهش با هر کسی صحبت می کنم یه جور ذوق و اشتیاق زیر پوستم هست از اینکه شاید در کنار همه اینها کیوان برادرمه و این به نظرم در اون لحظه خیلی هیجان انگیزه.

همیشه معتقد بودم در دوست داشتن اهمیت ماجرا در اینکه من چقدر یکی رو و یا یه چیز رو دوست دارم صرف نظر از اینکه اون شخص یا حتی موضوع چه حسی نسبت به من داره.من همیشه با قوت به میزان علاقه خودم به هر نوع ماجرا یی فکر کردم ...

۰۰۰یه روزی راجع به  شهداد هم می نویسم -یه روزی که وقتش باشه-داستان من با اون از یه نقطه دیگه شروع شدواوجش در جای دیگه ای شکل گرفت.

۰۰۰وشاید یه روز دورتر هم راجع به همه فکرها و حرفهایی که با مهران همواره در ذهنم دارم.