عمه آیدا!!
بعدش:رضا و آریای عزیزم
بله.عزیز.من هرگز و لحظه ای نبوده که از زمان تولدتون تا به حال به حضورتون و بودنتون فکر نکرده باشم.
نمی دونم فاصله بین ما چقدره.یک سانت .دو سانت.چند متر و یا...
این خیلی جالبه رضا من در نگاه تو دیشب سوالهای زیادی می دیدم.همانطور که شاید تو هم دیده باشی.
نمی دونم چرا اما نشد باهاتون حرف بزنم.مثلا بپرسم مدرسه چه خبر حالتون خوبه چه غذایی رو بیشتر دوست دارین چه گیم هایی رو دوس دارین ؟دوست دارید بیاید خونه من؟
و بهتون بگم که می تونید منو آیدا صدا کنید یا خالو یا هر چیزی که حال می کنید...
دیشب فقط فرصت شد باهاتون یه عکس بگیرم .ازت بخوام کنارم بشینی و وقتی دیدم دلم پیشتونه به بهانه فوتبال بیام کنارتون یه چند دقیقه ای بمونم..
صبح خواب بودید و من کلی یه دل سیر نگاتون کردم...فکر می کنم دوستون دارم.
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر ۱۳۸۷ ساعت 11:42 توسط آیدا
|