گابریل گارسیا مارکز
اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی میداشت،
شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمیداشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان میکردم فکر می کردم.
اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست
شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمیداشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان میکردم فکر می کردم.
اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست
کمتر میخوابیدم و دیوانهوار رویا می دیدم، چرا که میدانستم هر دقیقهای که چشمهایمان را برهم میگذاریم ٬
شصت ثانیه نور را از کف میدهیم. شصت ثانیه روشنایی
هنگامی که دیگران میایستند ٬ من قدم برمیداشتم و هنگامی که دیگران میخوابیدند بیدار می ماندم.
هنگامی که دیگران لب به سخن میگشودند٬ گوش فرا میدادم و بعد هم
از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم .
...با اینکه اینها از زبان گابریل گارسیا مارکز گفته شده ولی من بعید می دونم تاکید اون رو یاین حرفا درزمینه این باشه که اگه چیزی رو که الان ندارم داشتم چنین و چنان می شد.من هیچ وقت مارکز رو اینطوری ندیده بودم...
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 9:28 توسط آیدا
|