تند تند از پله ها بالا می رم

کلیدو می چرخونم کفشامو در می یارم ...

می رم تو اتاق کولرو روشن می کنم کیفمو یه چیزی مثه پرت کردن تقریبا میندازم گوشه تخت.

جلوی آینه می ایستم یه آینه قدی همیشه دوست دارم وقتی لباسامو عوض می کنم خودمو تو آینه ببینم...

روسریم رو سرم نیست .خیلی گرمه.کی افقی می شم.

دکمه های مانتومو باز می کنم سومی چهارمی...

یادم میاد باید از سوپر ماست می خریدم.خوشی من هیچ وقت بدون ماست تکمیل نمیشه.

دوباره دکمه ها رو ببند اولی دومی ... اه ولش کن نمی تونم تحمل کنم این کثا فت دوباره به تنم بچسبه .

همرو در میارم و می رم جلوی کولر وبعد دوش می گیرم.

عصبانیم از اینکه ماست ندارم و خوشحالم از اینکه گند یه روز گرم تابستونی زیر مانتو و روسری از تنم برداشته شد.

در نهایت حس مبهمی دارم.اجبار انگار تنفر هم داره باهاش...

افقی شدم و بی ماست و مبهم به سقف نگاه می کنم...