دیشب داشتم به اتاقم فکر می کردم .از سقف تا کفشو با مداد شمعی نوشته بودم.

هر چی به ذهنم می رسید رو در و دیوار می نوشتم.اوایل هر روز به مرز سکه قلبی رسیدن مامانمو می دیدم اما اونم عادت کرد به خل بازیهای من!!

روزی ۲۰ بار می خوندمشون همه رو دونه به دونه.حال می کردم باهاشون خیلی.

وبعد یه روز رفتم رنگ خریدم و با پسر خالم همه اتاقو سورمه ای کردیم.همه چی رفت زیر رنگ و اتاق تاریک تاریک شد.

دیگه هیچی رو دیواراش ننوشتم تا وقتی دیواراش با پتک خورد و خمیر شد...

برای من اون اتاق همیشه زندست .مطمئنم سرجاشه .همون جوری که من دوسش داشتم و عاشقش بودم.اون سرجاشه.من ترکش کردم...