یه متن کوجولو از کوچولوییهای آیدا!
چه سکوتی رد شد از نگاه قفس یک کودک
کودک پنجره ها
کودک دار و درخت
و مرا می آزرد
انعکاس قفس خالیها
قفس خالی اشکال ترحم
و ترحم پژمرد و
قفس خالی شد
تا شروع یک هیچ
و دلم سیر گریست.
....این فقط یه مسابقه بود
بین آیدا و خودش
می خواست ببینه متنی رو که تو ۱۵ سالگیش دوست داشت هنوز یادشه؟
و یادش بود عین به عینشو.
حسش هنوز برام تازه تازست و این عجیبه .کمتر حسیه تو آدمیزاد که اینهمه وقت تازه بمونه!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 15:56 توسط آیدا
|