مامان ناراحت بود و می گفت که باز بابا داره می گه این عکسو از جلوی چشم من بردار...

بعد از ۱۷ سال دیگه ما می دونیم که وقتی بابا این حرفا رو می زنه معنیش اینکه باز دلش تنگ شده...

مامان گفت از همون ترفند همیشگی استفاده کرده. گفت:CD رو گذاشتم و داد زدم "حسن پاشو بیا .مهران!"

بعد بابا دویده از اتاق بیرونو گوشی رو برداشته...

مامان می گفت الان بابا ۱ ساعته که رفته تو اتاقو حرف نمی زنه

مامان خیلی از دست خودش ناراحت بود به خاطر این اتفاق...

ومن هم مثل همیشه در تناقصی کهنه از  فهم و نافهمی .کینه و دلسوزی.عشق و دوری.خاطرات اندک روشن و پدری همواره خردمند و نیز پیچیده انگار . بی هیچ قضاوتی دراز کشید ه ام و به سقف خیره شده ام...