قصه من و بابام
وقتی رفتم خونه و دیدیم بابا مامان اومدن...
- با پیش زمینه قبلی که داشتم و دلم حضور بابا رو می خواست در کنارم
-تو تمام راه به شکل بغل کردنش فکر می کردم
-اینکه آیا می تونم کمی خودمونی ترش کنم
-من بابا رو اونجوری که دوست داشتم بغل نکردم هیچ وقت بابا همیشه .شما.بود.
وقتی رسیدم
هنوز کفشامو در نیاورده بودم
که بابا پرید اومد دم در
بغلم کرد
۴ بار بوسم کرد
از روی زمین بلندم کرد
و منو محکم به خودش چسبوند
گفت دلم خیلی برات تنگ شده بود
--چقدر به همه اینا احتیاج داشتم.احتیاج داشتیم.
بابا متفاوت برخورد کرد و من عاشق ابتکار عملش شدم.
روی یه کارت براش نوشتم.
موضوع خیلی سادست:من واقعا دوست دارم.
خوند و گفت:برای من به این سادگی نیست اما .من هم خیلی دوست دارم.
قصه من و بابا داره خیلی قشنگ می شه.پدر بیولوژیکی آیدا داره در زندگی آیدا فعال می شه.
اعتقاد ندارم که چیزی دیر یا زوده.ما پیداش کردیم.
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 9:8 توسط آیدا
|