وقتی رفتم خونه و دیدیم بابا مامان اومدن...

 - با پیش زمینه قبلی که داشتم و دلم حضور بابا رو می خواست در کنارم

-تو تمام راه به شکل بغل کردنش فکر می کردم

-اینکه آیا می تونم کمی خودمونی ترش کنم

-من بابا رو اونجوری که دوست داشتم بغل نکردم هیچ وقت بابا همیشه .شما.بود.

وقتی رسیدم

هنوز کفشامو در نیاورده بودم

که بابا پرید اومد دم در

بغلم کرد

۴ بار بوسم کرد

از روی زمین بلندم کرد

و منو محکم به خودش چسبوند

گفت دلم خیلی برات تنگ شده بود

--چقدر به همه اینا احتیاج داشتم.احتیاج داشتیم.

بابا متفاوت برخورد کرد و من عاشق ابتکار عملش شدم.

روی یه کارت براش نوشتم.

موضوع خیلی سادست:من واقعا دوست دارم.

خوند و گفت:برای من به این سادگی نیست اما .من هم خیلی دوست دارم.

قصه من و بابا داره خیلی قشنگ می شه.پدر بیولوژیکی آیدا داره در زندگی آیدا فعال می شه.

اعتقاد ندارم که چیزی دیر یا زوده.ما پیداش کردیم.