مشهد بی جنگ
دفعه پیش که علی از اهواز بر گشت به من می گفت که دوستام ازم پرسیدن تو اهواز چه جای دیدنی وجود داره می گفت وقتیکه فکر کرده دیده که هیچ جایی وجود نداره و می گفت که جنگ چه چیزایی رو از ما خوزستانیها گرفت .دوستا و فامیلایی که مردن .خونشون که تو اندیمشک موشک خورده و بعد دوباره برگشتن اهواز.مامانش که ترکش خورده واینکه توبیمارستان کمک میکرده وقتی فقط ۱۳-۱۴ سالش بوده!خاطراتی که علی از جنگ داره برای من مثه یه افسانست .مثه حسی که نسبت به جنگ ویتنام دارم.دقیقا اینقدر دور.علی می گفت خیلی برای شهرم غمگین شدم.اهواز یه زمانی برو بیایی داشت.در مقایسه با اون من داشتم فکر می کردم که چه جور حسی راجع به مشهد دارم.این همه سال زندگی .دوستام.کودکیم... میدونم که هیچ وقت در مورد مشهد نمیگم شهر من!
همیشه فقط می گم مشهد خیابونای پهنی داره در مقایسه با بقیه شهرستانا و به علی گفتم انگار هیچ وقت اونجا زندگی نکردم.فقط دلم خیلی برای بلوار سجاد و خونمون تنگ میشه.(این عدم دل تنگی شامل حال دوستام نمیشه .در مورد خود مشهد می گم:))خونمونو خیلی دوست داشتم.آذر که رفتم مشهد خیلی راحت بودم انگار وارد یزد شده بودم همون قدر بی خاطره و غریب .اما شب که رفتم سجاد بغض گلومو گرفت. کلی گریه کردم...