غم های صبحگاهی
یه روز یه دختر احمقی که دیشبش زود خوابیده بود از خواب بیدار شد وفک کرد احتمالا امروز یه روز خوبه.
کمی که گذشت متوجه بداخلاقی های زیادی در دور و برش شد.
طوری که حتی موهاشم شونه نکرد و خیلی خیلی سردش شد.
طبق یه رسم قدیمی بیسکویتهاشو برداشت و شروع کرد به راه رفتن.
ویه سوال همیشگی اینکه
چرا بیشتر وقتا اول صبح غم های بیشتری در دنیای دوروبرش تولید می شن به نسبت مثلا ساعت ۴ عصر!؟
حتی ۱۰ لیوان چایی هم نتونسته حالشوکمی بهتر کنه.
داره فکر می کنه که باید مثه قدیما بزنه بیرون و بره سینما و لات بازی غم انگیز انجام بده.
تنهای تنها.
شایدم نه...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 8:29 توسط آیدا
|