یه روز یه دختر احمقی که دیشبش زود خوابیده بود از خواب بیدار شد وفک کرد احتمالا امروز یه روز خوبه.

کمی که گذشت متوجه بداخلاقی های زیادی در دور و برش شد.

طوری که حتی موهاشم شونه نکرد و خیلی خیلی سردش شد.

طبق یه رسم قدیمی بیسکویتهاشو برداشت و شروع کرد به راه رفتن.

ویه سوال همیشگی اینکه

چرا بیشتر وقتا اول صبح غم های بیشتری در دنیای دوروبرش تولید می شن به نسبت مثلا ساعت ۴ عصر!؟

حتی ۱۰ لیوان چایی هم نتونسته حالشوکمی بهتر کنه.

داره فکر می کنه که باید مثه قدیما بزنه بیرون و بره سینما و لات بازی غم انگیز انجام بده.

 

تنهای تنها.

 

شایدم نه...