...

اگر که بگویم سعادت

حادثه ای است بر اساس اشتباهی

اندوه

سراپایش را در بر می گیرد

چنان چون دریاچه ای که سنگی را

و نیروانا که

بودا را.

چرا که سعادت را جز

در قلمرو عشق نشناخته است:

عشقی که به جز تفاهمی آشکار نیست.

بر چهره زندگانی من

که برآن

هر شیار

از اندوهی جانکاه حکایتی می کند

آیدا لبخند آمرزشی است.

نخست

دیرزمانی در او نگریستم

چندان که نظر از وی باز گرفتم

در پیرامون من

همه چیزی به هیات او در آمده بود.

آنگاه

دانستم

که مرا دیگر

از او

گزیر نیست.