سرود مرد سرگردان

مرا می باید که در این خم راه

در انتظاری تاب سوز

سایه گاهی به چوب و سنگ برآرم

چراکه سرانجام

امید

از سفری به دیر انجامیده باز می آید.

.....

مسافر چشم به راهی های من

بی گاهان از راه بخواهد رسید.

ای همه امیدها

مرا به برآوردن این بام

نیرویی دهید!

 

سرود آشنایی

کیستی که من اینگونه

به اعتماد

کلید خانه ام را در دستت می گذارم

نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم

و به کنارت می نشینم

وبر زانوی تو

این چنین آرام

به خواب می روم؟

.....

وسرود پنجم سرود آشنایی های ژرف تر است.

سرود اندوهگزاریهای من است و

اندوهگساریهای او.

نیز

این سرود سپاسی دیگر است

سرود ستایشی دیگر:

ستایش دستی که مضرابش نوازشی ست

و هر تار جان مرا به سرودی تازه می نوازد{واین سخن چه قدیمی است}

دستی که همچون کودکی گرم است

و رقص شکوهمندی ها را

در کشیدگی سر انگشتان خویش

ترجمه می کند.

آن لبان

از آن پیش تر که سخن بگوید

شنیدنی ست.

آن چشم ها پیش از آنکه نگاهی باشد

تماشایی ست.

....

 

جستنش را پا نفرسودم

نه عشق نخستین و نه امید آخرین بود.

نیز

پیام ما لبخندی نبود

نه اشکی.

همچنان که با یکدیگر به سخن در آمدیم

گفتنی ها را همه گفته یافتیم

چندان که دیگر هیچ جیز در میانه ناگفته نمانده بود.

....

 

در فراسوهای عشق

تو را دوست می دارم

در فراسوهای پرده و رنگ

در فراسوی پیکرهایمان

با من

وعده دیداری بده.

....

مرا دیگر انگیزه سفر نیست.

مرا دیگر هوای سفری به سر نیست.

قطاری که نیم شبان نعره کشان از ده ما میگذرد

آسمان مرا کوچک نمی کند.

و جاده ای که از گرده پل می گذرد

آرزوی مرا با خود به

افق های دیگر نمی برد.