ضربان قلبم خیلی تند شده.با یه نفر صحبت کردم.

با یه نفر که برام از جنگ گفت از جبهه رفتن از مجروح شدن...توی دلم خالی شده.داغ شدم.داغ داغ.

من کجا بودم اون موقع؟۲ سالم بود ۳ سالم...

هیچ وقت اینقدر نزدیک نشنیده بودم از جبهه.از جنگ شنیده بودم خیلی .چون خیلی ها بدون اینکه بخوان در معرضش قرار گرفتن.کسایی که حتی تو خونشون نشسته بودن.

اما جبهه.یه فکر می خواد یه باور یه چیزی که بتونه ببردت .بتونه نزدیکت کنه .به بوی خون به باور مرگ...

هیچ وقت نفهمیدم جنگ به چه دردی می خوره.