صبحا قبل از اینکه بیام تو اتاقم می رم چایی می ریزم و بعد با چایی می رم تو اتاق و قبل از اینکه پشت میزم بشینم کامپیوترو روشن می کنم.البته توجه داشته باشید که روزهایی که کوله پشتی ندارم انجام این حرکت واقعا سخت می شه .اما برای من یه عادته.یه عادت دلنشین.

یه پنجره درست بالای سرمه که به خاطر زاویه بدش هیچی از توش دیده نمی شه و اصولا خاصیت پنجره بودن رو نداره اما وقتی بازش می کنم همیشه بوی غذای خونه همسایه می یادتو.من همیشه می دونم اونا ناها ر چی دارن.امروز سیب زمینی کبابی.البته بوشو دوست ندارم و واقعا بهم سخت گذشت تا سیب زمینی ها کباب شد.

همکارامو کمتر می بینم بیشتر صدای کیبردشو نومی شنوم اونام همینطور.ما کم حرف می زنیم بنابه ضرورت.خوبه .اینجوری بهتره.

ناهار نمی خورم .بیسکوئیت می خورم.چون معتقدم اگه ناهار بخورم بعدش خیلی خابالو می شم.اینکه خابالو می شم مهم نیست .مبارزه ای که برای باز نگه داشتن چشمام باید بکنم خیلی طاقت فرساست.اصلا نمی ارزه...

هیجان دارم .اما تکون نمی خورم.استر س دارم.اما نمی تونی ببینیش.خندم می گیره .اما نمی خندم.یا گریه اما حوصلشو ندارم.اکثرا حوصله گریه ندارم.

وقتی مشکلی پیش بیاد اکثرا چشامو می بندم یا می خوابم.چون حوصله مشکل داشتن رو ندارم.

همه چی آرومه.این یعنی بلوغ.من بالغ شدم!من مثه مامانم شدم.