چه کسی بودن
از دیروز تاحالا تو یه حس جدید دارم غلط می زنم.موضوع اینه که دائم یه حالت مقایسه برام پیش می یاد.مقایسه چادر بابیکینی.همش فکر می کنم چی باعث می شه که همه زندگیت به این فکر کنی که محرم اومد یا نامحرم و بعد هی روسریتو سرت کنیو دوباره درش بیاری.از اون ور هم فکر می کنی چه چیزی حالا وجود و یا عدم وجودش باعث می شه بتونی با بیکینی ساعتها برقصی و اصلا نفهمی چند تا از آدمایی که اومدن محرم بودن و چند تا نامحرم و اصلا نامحرم یعنی اونی که تو دایره اعتماد نیست؟
زندگی یه بار اتفاق می افته و چقدر صحنه سختیه اگه قبل از مردنت درست قبل از مردنت بفهمی باورات الکی بودن و معلوم نیست واسه چی بعضی کارها رو انجام دادی و و اسه چی از بعضی دیگش منع شدی.
باور نه ،و لی تعصب درست مثه مارپیچ ارشمیدس می مونه بالا می ری پایین می یای ولی تو یه محدوده نه کمتر و نه بیشتر.
(مارپیچ ارشمیدس از حرکت یکنواخت مستقیم الخط یک نقطه مثل Aبرقوس شعاعی OA بوجود می آیددرحالیکه خود شعاع حول نقطهOبا سرعت زاویه ای ثابت دوران کند.)
چقدر انتخاب سختیه اینکه "چه کسی باشی"
همیشه وقتی داری لذت می بری یه حسی هم در وجودت هست که میگه تو خارج از چهارچوبی وفکر میکنم این ناشی از تعالیم افتضاحی باشه که در طول زندگی بهمون Inject شده.یه وقتایی بدجوری حالم از نقطه ای که توش واستادم بهم می خوره اما فقط بیرون نیست وقتی در درونم هم تنهام از فکر کردن به بعضی چیزا می ترسم .از این که بهشون معتاد بشم یا گول بخورم یا هزار تا کوفت و زهرمار دیگه که از توی کتابای تعلیمات دینی بگیر تا مجله های خانواده نوشته شده .
وقتی مونیکا بهم گفت فلان چیزو تجربه کردی و من گفتم حتی بهش فکر هم نکردم.خندیدو گفت "توبهش فکر کردی چو ن راجع بهش با من صحبت می کنی."و من دارم فکر می کنم چقدر چندش آوره که به خودت دروغ بگی.