دوسش دارم.قطعه آخر را عمداْ حذف کردم.

----------------------------------------------

من به دنيا آمدم.

من شدم. من هست شدم. من پديد آمدم. من رشد کردم. من متولد شدم. من در دفتر مواليد ثبت شدم. من بزرگ شدم.


من جنبيدم. من بخش‌هايي از بدن‌ام را جنباندم. من بدن‌ام را جنباندم. من در يک نقطه جنبيدم. من از جايم جنبيدم. من از جايي به جاي ديگر جنبيدم. من بايد مي‌جنبيدم. من مي‌توانستم بجنبم.


من دهان‌ام را جنباندم. من صاحب حس شدم. من خود را مطرح کردم. من جيغ زدم. من حرف زدم. من سروصدا شنيدم. من سروصداها را از هم تشخيص دادم. من سروصدا به راه انداختم. من صدا درآوردم. من لحن درآوردم. من توانستم لحن، سروصدا، و صدا درآوردم. من توانستم حرف بزنم. من توانستم جيغ بزنم. من توانستم سکوت کنم.


من ديدم. من ديده‌ها را باز ديدم. من شعور پيدا کردم. من چيزهايي را که پيش‌تر ديده بودم باز شناختم. من بازديده‌ها را بازشناختم. من درک کردم. من درک‌کرده‌ها را باز درک کردم. من با شعور شدم. من درک‌کرده‌ها را باز شناختم.


من نگاه کردم. من چيزها را ديدم. من به چيزهاي نشان داده‌شده نگاه کردم. من چيزهاي نشان‌داده‌شده را نشان دادم. من ياد گرفتم بر نشان‌داده‌شده‌ها نام بگذارم.من بر نشان‌داده‌شده‌ها نام گذاشتم. من ياد گرفتم بر نشان‌ندادني‌ها نام بگذارم. من ياد گرفتم. من به خاطر سپردم. من علائمي را که ياد گرفتم باز به خاطر سپردم. من صوَر اسم‌گذاري شده را ديدم. من صوَر مشابه را مشابه نام گذاشتم. من صوَر نا مشابه را نامشابه نام گذاشتم. من صوَر غايب را نام گذاشتم. من ياد گرفتم از صوَر غايب بترسم. من ياد گرفتم آرزو کنم صوَر غايب حاضر شوند. من لغت «آرزو کردن» و «ترسيدن» را ياد گرفتم.
  
من ياد گرفتم. من لغت‌ها را ياد گرفتم. من فعل‌ها را ياد گرفتم. من فرق بودن و بوده را ياد گرفتم. من کلمات اسم را ياد گرفتم. من فرق مفرد و جمع را ياد گرفتم. من کلمات قيد را ياد گرفتم. من فرق اين‌جا و آن‌جا را ياد گرفتم. من ضماير اشاره را ياد گرفتم. من فرق خوب و بد را ياد گرفتم. من ضماير ملکي را ياد گرفتم. من فرق مالِ من و مالِ تو را ياد گرفتم. من صاحب يک مجموعه لغات شدم.


من مفعول جمله‌ها شدم. من مسنداليه جمله‌ها شدم. من مفعول و مسنداليه عبارت‌هاي اصلي و عبارت‌هاي تابع شدم. من تبديل شدم به باز و بسته شدن دهان. من تبديل شدم به يک سلسله حروف الف- با.


من اسم‌ام را گفتم. من گفتم من. من روي چهار دست‌وپا خزيدم. من رفتم. من به طرف چيزي رفتم. من از چيزي رفتم. من سرپا شدم. من از انفعال به در آمدم. من فعال شدم. من عمودي راه رفتم. من پريدم. من با نيروي جاذبه درافتادم. من ياد گرفتم بيرون از لباس‌ام قضاي حاجت کنم. من ياد گرفتم بدنم را در کنترل بياورم. من ياد گرفتم خودم را کنترل کنم. من توانستن را ياد گرفتم. من توانستم. من توانستم بخواهم. من توانستم روي پا راه بروم. من توانستم روي دست راه بروم. من توانستم بمانم. من توانستم ايستاده بمانم. من توانستم درازکشيده بمانم. من توانستم روي شکم بخزم. من توانستم خودم را به مُردن بزنم. من توانستم نفس خود را حبس کنم. من توانستم خودم را بکُشم. من توانستم تُف بياندازم. من توانستم با سر تأييد کنم. من توانستم نفي کنم. من توانستم با دست و سر منظورم را بيان کنم. من توانستم سوال کنم. من توانستم سوال‌ها را پاسخ بدهم. من توانستم تقليد کنم. من توانستم از الگويي پي‌روي کنم. من توانستم بازي کنم. من توانستم کاري بکنم. من توانستم کاري نکنم. من توانستم چيزها را نابود کنم. من توانستم چيزها را در ذهن مقايسه کنم. من توانستم چيزها را در ذهن تصوير کنم. من توانستم چيزها را ارزش‌گذاري کنم. من توانستم از چيزها حرف بزنم. من توانستم درباره‌ي چيزها حرف بزنم. من توانستم چيزها را به خاطر بياورم.
 
من در زمان زيستم. من به آغاز و انجام فکر کردم. من به خود فکر کردم. من به ديگران فکر کردم. من از طبيعت بيرون شدم. من شدم. من غيرطبيعي شدم. من صاحب سرگذشت شدم. من فهميدم که تو نيستم. من توانستم که سرگذشت خود را بيان کنم. من توانستم سرگذشت خود را سکوت کنم.


من توانستم چيزي بخواهم. من توانستم چيزي نخواهم.


من خود را ساختم. من خود را آن طور که هستم ساختم. من خود را تغيير دادم. من کس ديگري شدم. من مسئول سرنوشت خود شدم. من در سرنوشت ديگران سهيم شدم. من سرنوشتي از سرنوشت‌ها شدم. من جهان را دروني خودم کردم. من واقف شدم.


من ديگر مجبور نبودم از طبيعت پي‌روي کنم. من مکلف شدم. قوانين را مراعات کنم. من مکلف شدم. من مکلف شدم قوانين تاريخي بشريت را مراعات کنم. من مکلف شدم بکنم. من مکلف شدم نکنم. من مکلف شدم. بگذارم بشود. من قوانين را ياد گرفتم. من استعاره‌ي «دام قوانين» را ياد گرفتم. من قوانين رفتار و افکار را ياد گرفتم. من قوانين درون و بيرون را ياد گرفتم. من قوانين چيزها و آدم‌ها را ياد گرفتم. من قوانين عام و خاص را ياد گرفتم. من قوانين اين جهان و آن جهان را ياد گرفتم. من قوانين آب و خاک و باد و آتش را ياد گرفتم. من قوانين قاعده و استثنا را ياد گرفتم. من قوانين پايه و مشتق را ياد گرفتم. من ياد گرفتم مکلف باشم. من لايق جامعه شدم.


من شدم: من مکلف شدم. من قادر شدم با دست غذا بخورم: من مکلف شدم خود را کثيف نکنم. من قادر شدم پسندهاي ديگران را بپذيرم: من مکلف شدم از ناپسندهاي خود خودداري کنم. من قادر شدم بين داغ و سرد تميز قايل شوم: من مکلف شدم با آتش بازي نکنم. من توانستم خير را از شر جدا کنم: من مکلف شدم از شر دوري کنم. من قادر شدم مطابق مقررات بازي کنم: من مکلف شدم از مقررات سرپيچي نکنم. من قادر شدم به خلاف مقررات بودنِ اعمال واقف شوم و مطابق با اين وقوف عمل کنم: من مکلف شدم از خلاف دوري کنم. من قادر شدم از قوه‌ي جنسي‌ام استفاده کنم: من مکلف شدم از سوة استفاده از قوه‌ي جنسي‌ام بپرهيزم.


من مشمول تمام مقررات شدم. من به خاطر نام و مشخصات‌ام، در دفاتر قانوني ثبت شدم. من به خاطر روح‌ام، به گناه نخستين آلوده شدم. من به خاطر بليت بخت آزمايي‌ام، در فهرست بخت‌آزمايي ثبت شدم. من به خاطر مريضي‌ام، در دفتر کل بيمارستان پرونده‌دارشدم. من به خاطر شرکت‌ام، در دفاتر ثبت تجاري وارد شدم. من به خاطر مشخصات ويژه‌ام، در دفاتر مشخصات ويژه وارد شدم.


من قانوناً بالغ شدم. من قادر شدم قرارداد امضا کنم. من قادر شدم آرزوي آخر و وصيت‌نامه داشته باشم.


من از يک زماني توانستم مرتکب گناه شوم. من از زمان ديگري توانستم تحت تعقيب قانوني قرار گيرم. من از زمان ديگري توانستم آبروي خود را از دست بدهم. من از زمان ديگري توانستم، طبق قرارداد، به انجام يا ادم انجام کاري متعهد شوم.


من مکلف شدم مکافات پس بدهم. من مکلف شدم. محل سکونت داشته باشم. من مکلف شدم غرامت بدهم. من مکلف شدم ماليات بدهم. من مکلف شدم وظيفه‌ام را انجام بدهم. من مکلف شدم خدمت زير پرچم انجام بدهم. من مکلف شدم به مدرسه بروم. من مکلف شدم واکسينه بشوم. من مکلف شدم کفالت به عهده بگيرم. من مکلف شدم صورت‌حساب‌هايم را بپردازم. من مکلف شدم معاينه‌ي پزشکي بشوم. من مکلف شدم آموزش ببينم. من مکلف شدم مدرک ارائه بدهم. من مکلف شدم بيمه بشوم. من مکلف شدم شناس‌نامه داشته باشم. من مکلف شدم ثبتِ دفاتر بشوم. من مکلف شدم خرجي بدهم. من مکلف شدم اجرا بکنم. من مکلف شدم گواهي بدهم.
 
من شدم. من مسئول شدم. من مقصر شدم. من قابل عفو شدم. من مجبور شدم مکافات سرنوشت‌ام را پس بدهم. من مجبور شدم مکافات گذشته را پس بدهم. من تازه با زمان به اين دنيا پا گذاشتم.


من کدام مقتضيات زمان را زير پا گذاشتم؟ من کدام مقتضيات منطق علمي را زير پا گذاشتم؟ من کدام بندهاي سري را زير پا گذاشتم؟ من کدام برنامه‌ها را زير پا گذاشتم؟ من کدام قوانين ابدي جهان هستي را زير پا گذاشتم؟ من کدام قوانين جهان زيرين را زير پا گذاشتم؟ من کدام قوانين بسيار ابتدايي ادب را زير پا گذاشتم؟ من کدام مشي کدام حزب را زير پا گذاشتم؟ من کدام قوانين تئاتري را زير پا گذاشتم؟ من کدام اميال حياتي را زير پا گذاشتم؟ من کدام قانون ناگفته را زير پا گذاشتم؟ من کدام قانون نانوشته را زير پا گذاشتم؟ من کدام اقتضاي زمانه را زير پا گذاشتم؟ من کدام قوانين زندگي را زير پا گذاشتم؟ من کدام قوانين عقل سليم را زير پا گذاشتم؟ من کدام قواعد؟ عشق را زير پا گذاشتم؟ من کدام قواعد بازي را زير پا گذاشتم؟ من کدام قواعد زيبايي را زير پا گذاشتم؟ من کدام قواعد هنر را زير پا گذاشتم؟ من کدام حقوق اقويا را زير پا گذاشتم؟ من کدام فرامين پرهيزکاري را زير پا گذاشتم؟ من کدام قوانين بي‌قانوني‌ها را زير پا گذاشتم؟ من کدام ميل به تنوع را زير پا گذاشتم؟ من کدام قوانين مربوط به اين جهان و آن جهان را زير پا گذاشتم؟ من کدام قواعد املا را زير پا گذاشتم؟ من کدام حق گذشته را زير پا گذاشتم؟ من کدام قوانين سقوط آزاد را زير پا گذاشتم؟ آيا من قواعد، نقشه‌ها، ايده‌ها، فرض‌ها، اصول، اتيکت‌ها، قضاياي عام، نقطه‌نظرات، و فرمول‌هاي کل جهان را زير پا گذاشتم؟
 من کردم. من خودداري کردم. من گذاشتم کرده شمود. من ابراز وجود کردم. من با افکار ابراز وجود کردم. من با ابرازهايم ابراز وجود کردم. من به خودم ابراز وجود کردم. من به ديگران ابراز وجود کردم. من به نيروي غيرشخصي قوانين و سلوکِ نيک ابراز وجود کردم. من به قدرت شخصي خدا ابراز وجود کردم.


 من با حرکت‌ها ابراز وجود کردم. من با عمل ابراز وجود کردم. من با بي‌حرکتي ابراز وجود کردم. من با بي‌عملي ابراز وجود کردم.


من اشاره کردم. من با يک‌يک ابرازهايم اشاره کردم. من با يک‌يک ابراز‌هايم، به مراعات يا عدم مراعات قواعد اشاره کردم.


 من با تُف‌کردن ابراز وجود کردم. من با نشان‌دادن نارضايتي ابراز وجود کردم. من با نشان دادن رضايت ابراز وجود کردم. من با قضاي حاجت ابراز وجود کردم. من با دور ريختن چيزهاي بي‌فايده و مستعمل ابراز وجود کردم. من با کشتن موجودات زنده ابراز وجود کردم. من با نابود کردن چيزها ابراز وجود کردم. من با نفس کشيدن ابراز وجود کردم. من با عرق‌کردن ابراز وجود کردم. من با فين‌کردن و اشک‌ريختن ابراز وجود کردم.


من انداختنم. من تُف‌انداختم. من با هدف تُف‌انداختم. من تُف انداختم به. من تُف انداختم به زمين در جاهايي که تُف‌انداختن به زمين ناشايست بود. من تف انداختم به زمين در جاهايي که تف انداختن به زمين نقص مقررات بهداشت بود. من تف انداختم به صورت کساني که تف‌انداختن به صورت‌شان توهين علني به مقدسات بود. من تف انداختم به چيزهايي که تف انداختن به آن‌ها توهين علني به بشريت بود. من تف نيانداختم جلوي کساني که تف‌انداختن جلوي آن‌ها بنا بر افواه خوش‌يمن بود. من تف نيانداختم جلوي افليج‌ها، من تف نيانداختم به بازي‌گرها پيش از رفتن‌شان به روي صحنه. من تف نيانداختم در تف‌داني. من تف انداختم در اتاق‌هاي انتظار. من تف انداختم در باد.


من تحسين و تشويق کردم در جاهايي که تحسين و تشويق ممنوع بود. من تقبيح کردم در اوقاتي که تقبيح‌کردن خوش‌آيند نبود. من تحسين و تقبيح کردم در جاها و مواقعي که تحسين و تقبيح‌کردن را بر نمي‌تافتند. من تشويق نکردم آن‌گاه که بايد تشويق مي‌کردم. من وسط عملياتِ سيرک تشويق کردم. من نابه‌جا تشويق کردم.


من چيزهاي مستعمل و بي‌فايده را در جاهايي دور انداختم که دور انداختن چيزها ممنوع بود. من چيزها را در جايي به وديعه گذاشتم که به وديعه گذاشتن چيزها مجازات داشت. من در جاهايي چيزها را انبار کردم که انبارکردن چيزها مذموم بود. من چيزهايي را تحويل ندادم که قانوناً شايسته بود تحويل مي‌دادم. من از پنجره‌ي قطار در حال حرکت چيز بيرون انداختم. من آشغال را در ظرف آشغال نريختم. من آشغال را وسط جنگل گذاشتم. من سيگار روشن روي علف‌ها انداختم. من اعلاميه‌هاي هواپيماهاي دشمن را تحويل ندادم.


من با حرف‌زدن ابراز وجود کردم. من با تصرف کردن ابراز وجود کردم. من با بازتوليد موجودات زنده ابراز وجود کردم. من با توليد چيزها ابراز وجود کردم. من با نگاه کردن ابراز وجود کردم. من با بازي کردن ابراز وجود کردم. من با راه رفتن ابراز وجود کردم.


من رفتم. من بي‌هدف رفتم. من با هدف رفتم. من از راه‌ها رفتم. من از راه‌هايي رفتم که رفتن از آن‌ها ممنوع شده بود. من از راه‌‌هايي نرفتم که حکم شده بود بروم. من از راه‌هايي رفتم که بي‌هدف رفتن از آن‌ راه‌ها گناه بود. من در موقعي که خواسته مي‌شد بي‌هدف بروم با هدف رفتم. من از راه‌هايي رفتم که با هدف رفتن از آن‌ها ممنوع بود. من رفتم. من رفتم حتي وقتي رفتن ممنوع و خلاف عرف بود. من از گذرهايي رفتم که رفتن از آن‌ها نوعي مخاصمت بود. من به قلمروهايي رفتم. که رفتن به آن قلمروها ننگ بود. من بدون اوراق هويت به قلمروهايي وارد شدم که وارد شدن بدون اوراق هويت به آن‌ها ممنوع بود. من از بناهايي خارج شدم که خارج شدن از آن‌ها از هم‌بستگي به دور بود. من به بناهايي وارد شدم که ورود با کلاه به آن‌ها نا شايست بود. من به سرزميني پا گذاشتم که پا گذاشتن به آن ممنوع بود. من از خاک کشوري خارج شدم که خارج شدن از آن خصومت با دولت بود. من در خيابان‌ها در مسيري راندم که راندن در آن مسير عين بي‌انضباطي بود. من در مسيرهايي راه رفتم که راه‌رفتن در آن مسيرها غير قانوني بود. من تا جايي رفتم که دورتر از آن از مصلحت به دور بود. من هنگامي ايستادم که ايستادن بي‌ادبي بود. من از سمتِ راستِ کساني رفتم که رفتن از سمت راست آ‌ن‌ها عين بي‌ملاحظگي بود. من در جاهايي نشستم که براي نشستن ديگران در نظر گرفته شده بود. من وقتي حکم به ادامه‌ي راه بود از ادامه‌ي راه خودداري کردم. من وقتي حکم به تند رفتن بود آهسته رفتم. من وقتي حکم به برپا ايستادن بود از برپا ايستادن خودداري کردم. من در جاهايي که دراز کشيدن ممنوع بود دراز کشيدم. من در راه‌پيمايي‌ها ايستادم. من وقتي نياز به کمک بود به راه خود رفتم. من وارد منطقه‌ي بي‌طرف شدم. من در ماه‌هايي که يک R بود کف زمين دراز کشيدم (؟). من با کند راه رفتن در راه‌روها فرار آدم‌ها را به تأخير انداختم. من از اتوبوس درحال حرکت پايين پريدم. من پيش از توقف کامل قطار، درِ واگن را باز کردم.


من سخن گفتم. من به زبان آوردم. من چيزهايي را که ديگران فکر مي‌کردند به زبان آوردم. من چيزهايي را که ديگران به زبان مي‌آوردند فقط فکر کردم. من نظر عموم را به زبان آوردم. من نظر عموم را تحريف کردم. من در جاهايي که سخن گفتن توهين به مقدسات بود سخن گفتم. من در جاهايي که بلند سخن گفتن عين بي‌ملاحظه‌گي بود بلند سخن گفتم. من در مواقعي که بايد بلند سخن مي‌گفتم به پچ‌پچ سخن گفتم. من در مواقعي که سکوت‌کردن ننگ بود سکوت کردم. من در مواقعي که بايد از طرف خودم سخن مي‌گفتم از طرف جمع سخن گفتم. من با کساني سخن گفتم که سخن گفتن با آن‌ها قبيح بود. من به کساني سلام گفتم که سلام گفتن به آن‌ها خيانت به اصول بود. من به زباني سخن گفتم که سخن گفتن به آن زبان دشمني با مردم بود. من از موضوعاتي سخن گفتم که سخن گفتن از آن‌ها عين بي‌ملاحظه‌گي بود. من از جنايتي که خبر داشتم سخن نگفتم. من از مرده‌ها به نيکي سخن نگفتم. من از آنان که حاضر نبودند به بدي سخن گفتم. من بي‌آن‌که از من بخواهند سخن گفتم. من با سربازانِ سرِ پٌُست سخن گفتم. من در حين سفر با راننده سخن گفتم.
 
من قوانين زبان را مراعات نکردم. من سهوهاي زباني مرتکب شدم. من بدون ملاحظه لغات را به کار بردم. من کورکورانه کيفيات را به چيزهاي جهان نسبت دادم. من چشم‌بسته کلماتِ دالِ بر کيفيات‌ چيزها را به خود چيزها نسبت دادم. من کورکورانه از دريچه‌ي کلماتِ دالِ بر کيفيت‌ها به جهان نگاه کردم. من به چيزها گفتم مُرده. من به گونه‌گوني گفتم رنگارنگ. من به ماخوليا گفتم سياه. من به ديوانگي گفتم روشن. من به هوس گفتم داغ. من به خشم گفتم قرمز. من به چيزهاي غايي گفتم ناگفتني. من به محيط گفتم اصيل. من به طبيعت گفتم آزاد. من به وحشت گفتم ترس‌ناک. من به خنده گفتم رهايي‌بخش. من به آزادي گفتم الزامي. من به صداقت گفتم مُثُلي. من به مه گفتم شيري. من به سطح گفتم صاف. من به سخت‌گيري گفتم عهد عتيقي. من به گناه‌کار گفتم بي‌چاره. من به شأن گفتم جبلي. من به بمب گفتم تهديدگر. من به نظريه گفتم سودمند. من به تاريکي گفتم رسوخ‌ناپذير. من به اخلاق گفتم مزور. من به مرزها گفتم مبهم. من به سبابه‌ي دراهتزاز گفتم اخلاقي. من به بدگماني گفتم خلاق. من به اعتماد گفتم کور. من به جو گفتم منطقي. من به ضدونقيض گفتم پرثمر. من به شناخت‌ها گفتم راه‌گشاي آينده. من به درستي گفتم روشن‌فکرانه. من به سرمايه گفتم فاسد. من به احساس گفتم فروخفته. من به تصوير جهان گفتم کج‌ومعوج. من به ايدئولوژي گفتم کذب. من به جهان‌بيني گفتم رنگ‌باخته. من به نقد گفتم سازنده. من به علم گفتم از پيش داوري به دور. من به دقت گفتم معلم. من به پوست گفتم باطراوت. من به نتايج گفتم دست‌يافتني. من به ديالوگ گفتم مفيد. من به جزميت گفتم نرمش‌ناپذير. من به مباحثه گفتم ضروري. من به نظر گفتم ذهني. من به حُسن تأثير گفتم پوچ. من به تصوف گفتم مبهم. من به افکار گفتم نارس. من به شوخي خرکي گفتم احمق. من به يک‌نواختي گفتم خسته کننده. من به پديده‌ها گفتم شفاف. من به بودن گفتم واقعي. من به حقيقت گفتم عميق. من به دروغ گفتم کم‌عمق. من به زندگي گفتم غني. من به پول گفتم فرعي. من به واقعيت گفتم سطحي. من به لحظه گفتم گران‌بها. من به جنگ گفتم عادلانه. من به صلح گفتم تنبل. من به بارسنگيني گفتم مُرده. من به تناقضات گفتم آشتي‌ناپذير. من به جبهه‌گيري گفتم انعطاف‌ناپذير. من به کيهان گفتم خميده. من به برف گفتم سفيد. من به آب گفتم مايع. من به گوي گفتم گِرد. من به نا معلوم گفتم حتمي. من به پيمانه گفتم پُر. من به زنگ‌زدگي گفتم سياه.


من چيزها را مال خود کردم. من چيزها را به ملکيت خود در آوردم. من در جاهايي چيزها را مال خود کردم که مال خودکردن چيزها در آن جاها اصولاً قدغن بود. من چيزهايي را مال خود کردم که مال خود کردن آن‌ها دشمني با جامعه بود. من هنگامي به نفع مالکيت خصوصي استدلال کردم که استدلال‌کردن به نفع مالکيت خصوصي موقع نشناسي بود. من هنگامي چيزها را جزو اموال عمومي اعلام کردم که از مالکيت خصوصي خارج‌کردن آن‌ها اخلاقاً نادرست بود. من هنگامي به چيزها بي‌توجهي نشان دادم که توصيه بر توجه‌نشان‌دادن به آن چيزها بود. من به چيزهايي دست زدم که دست‌زدن به آن‌ها عين بي‌ذوقي و گناه بود. من چيزهايي را از چيزهايي جدا کردم که جداکردن آن‌ها عين بي‌عقلي بود. من از چيزهايي که بايد فاصله‌ي لازم از آن‌ها گرفته مي‌شد فاصله‌ي لازم را نگرفتم. من با آدم‌ها مثل شية برخورد کردم. من با حيوان‌ها مثل آدم‌ها برخورد کردم. من با موجودات زنده‌يي ارتباط برقرار کردم که ارتباط برقرارکردن با آن‌ها قبيح بود. من چيزهايي را به چيزهايي ماليدم که ماليدن آن چيزها به يک‌ديگر بي‌فايده بود. من موجودات جان‌دار و بي‌جاني را خريد و فروش کردم که خريد و فروش کردن آن‌ها غيرانساني بود. من ملاحظه‌ي اجناس شکستني را نکردم. من قطب مثبت را به قطب مثبت وصل کردم. من داروهاي جلدي را داخلي مصرف کردم. من به چيزهايي که براي نمايش گذاشته بودند دست زدم. من پوسته‌ي زخم التيام‌نيافته را کندم. من به سيم‌هاي افتاده‌ي برق دست زدم. من نامه‌هايي را که بايد پست سفارشي مي‌شدند پست سفارشي نکردم. من به فرم‌هايي که تمبر مي‌بايد مي‌زدم تمبر نزدم. من در مراسم عزاي خويشان لباس عزا نپوشيدم. من در آفتاب کرِم ضدآفتاب براي محافظت از پوست‌ام نزدم. من تجارتِ برده کردم. من گوشت معاينه نشده خريدوفروش کردم. من با کفش‌هايي کوه‌نوردي کردم که مناسب کوه‌نوردي نبودند. من ميوه‌ي تازه را نَشُسته خوردم. من لباس قربانيان طاعون را ضدعفوني نکردم. من لوسيوم مو را قبل از مصرف تکان ندادم.


من نگاه کردم. من گوش کردم. من نگاه کردم به. من نگاه کردم به چيزهايي که نگاه‌کردن به آن‌ها بي‌حيايي بود. من نگاه نکردم به چيزهايي که نگاه‌کردن به آن‌ها کوتاهي در انجام وظيفه بود. من نگاه نکردم به حوادثي که نگاه‌نکردن به آن‌ها اُملي بود. من آن‌طور که انتظار مي‌رفت نگاه نکردم. من هنگامي که نگاه‌برنگرداندن نشان خيانت بود نگاه‌ام را بر نگرداندم. من هنگامي که نگاه‌کردن به پشتِ سر نشان بي‌تربيتي بود به پشتِ سر نگاه نکردم. من هنگامي که نگاه برگرداندن نشان بزدلي بود نگاه‌ام را برگرداندم. من به کساني گوش کردم که گوش کردن به آن‌ها از اصول به دور بود. من به ديدن جاهاي ممنوعه رفتم. من به ديدن ساختمان‌هايي رفتم که خطر سقوط‌‌‌شان مي‌رفت. من به کساني که با من حرف مي‌زدند نگاه نکردم. من به کساني که با آن‌ها حرف مي‌زدم نگاه نکردم. من فيلم‌هاي ناشايست و نا‌خوش‌آيند تماشا کردم. من به خبرهاي رسانه‌هاي جمعي مخالف دولت گوش کردم. من بازي‌ها را بدون بليت نگاه کردم. من به غريبه‌ها نگاه کردم. من بدون عينک آفتابي به آفتاب نگاه کردم. من در رخت‌خواب با چشمان باز نگاه کردم.


من خوردم. من بيش از ظرفيت شکم‌ام خوردم. من بيش از ظرفيت مثانه‌ام نوشيدم. من خوردني و نوشيدني به بدن‌ام رساندم. من در مواقعي که نبايد، خوردم. من به روش بهداشتي تنفس نکردم. من هوايي را تنفس کردم که تنفس‌کردن آن از شأن من به دور بود. من در مواقعي عمل دم انجام دادم که عمل دم مضر بود. من در ايام روزه گوشت خوردم. من بدون ماسک گاز تنفس کردم. من در خيابان چيز خوردم. من دود اگزوز را فرو دادم. من بدون کارد و چنگال غذا خوردم. من فرصت تنفس به خود ندادم. من نان عشاي رباني را گاز زدم. من از راه بيني تنفس نکردم.


من بازي کردم. من غلط بازي کردم. من بنا بر قواعدي بازي کردم که بنا به قواعد موجود برخلاف عرف بود. من در مکان‌ها و زمان‌هايي بازي کردم که بازي‌کردن در آن مکان‌ها و زمان‌ها نشانه‌ي اجتماعي نبودن و بي‌تجربگي بود. من با کساني بازي کردم که بازي‌کردن با آن‌ها از شرف به دور بود. من با چيزهايي بازي کردم که بازي کردن با آن‌ها از عرف به دور بود. من در مکان‌ها و زمان‌هايي بازي نکردم که بازي‌نکردن نشان اجتماعي نبودن بود. من آن‌جايي بر اساس عرف بازي کردم که بر اساس عرف‌بازي نکردن نشانه‌ي فردگرايي بود. من بر اساس عرف بازي کردم. من آن‌جايي با خودم بازي کردم که بازي‌کردن با ديگران انساني بود. من با قدرت‌هايي بازي کردم که بازي‌کردن با آن‌ها گستاخي بود. من بازي‌ها را جدي نگرفتم. من بازي‌ها را زياد جدي گرفتم. من با آتش‌ بازي کردم. من با فندک بازي کردم. من با ورق‌هاي نشان‌دار بازي کردم. من با زندگي آدم‌ها بازي کردم. من با قوطي‌هاي اسپري بازي کردم. من با زندگي بازي کردم. من با احساسات بازي کردم. من با خودم بازي کردم. من بدون شماره بازي کردم. من در وقتِ قانوني بازي بازي نکردم. من با گرايش به شر و بدي بازي کردم. من با افکار بازي کردم. من با فکر خودکشي بازي کردم. من روي لايه‌ي نازک يخ‌ بازي کردم. من در مکانِ متعلق به ديگران بازي کردم. من نااميدي بازي کردم. من با نااميدي خود بازي کردم. من با اسباب خود بازي کردم. من با کلمات بازي کردم. من با انگشتان‌ام بازي کردم.


من با گناه نخستين پا به اين دنيا گذاشتم. من ذاتاً گرايش به بدي دارم. من از همان آغاز شرارتِ ذاتي‌ام را با غبطه‌خوردن به هم‌شيري‌ام نشان دادم. من يک روز هم در جهان بي‌گناه نزيستم. من ونگ‌ونگ کنان حرص سينه‌هاي مادرم زدم. من تنها کاري که بلد شدم مکيدن بود. من تنها کاري که بلد نشدم ارضاي اميال‌ام بود. من نخواستم با منطق‌ام قوانين جاري در جهان و خودم را بازشناسم. من با خباثت پذيرفته شدم. من با خباثت توليد شدم. من با نابود کردن، خباثت‌ام را بروز دادم. من با لگدمال‌کردن موجودات زنده تا سرحد مرگ، خباثت‌ام را بروز دادم. من از عشق‌بازي سرباز زدم. من در بازي، نفسِ بردنِ را خوش‌ام آمد. من از قل‌قلک داستان‌هاي تخيلي در گوش‌ام خوش‌ام آمد. من از آدم‌ها بت ساختم. من از بي‌فايدگي شعرا بيش‌تر خوش‌ام آمد تا از فايده‌ي شناخت. من از غلط دستوري بيش‌تر ترسيدم تا از قوانين ابدي. من گذاشتم فقط ذائقه بر من حاکم شود. من فقط به حواس تکيه کردم. من نشان دادم که واقع‌بين نيستم. من نه فقط از نفس جنايت، که از ارتکاب به جنايت هم خوش‌ام آمد. من ترجيح دادم در جمع کار بد بکنم. من از شريک جرم‌ها خوشم آمد. من از شراکت در جرم خوش‌ام آمد. من از گناه به خاطر خطرش خوش‌ام آمد. من دنبال حقيقت نرفتم. من در هنر از رنج و هم‌دلي با خويش احساس لذت کردم. من اميال چشمان‌ام را ارضاع کردم. من هدف تاريخ را درک نکردم. من ترک شدم. جهان ترک‌ام کرد. من جهان را همين جهان ندانستم. من هياکل آسماني را نيز در زمره‌ي اين جهان شمردم. من خودم براي خودم بس بودم. من فقط در فکر چيزهاي جهان بودم. من براي رفع خستگي دوش آب سرد نگرفتم. من براي رفع شهوت دوش آب گرم نگرفتم. من از جسم‌ام استفاده‌ي نابه‌جا کردم. من به واقعيات‌ها توجه نکردم. من سرشت جسماني‌ام را فرعِ بر سرشت روحاني‌ام نشمردم. من سرشت خودم را انکار کردم. من در جهت خلافِ سرشت چيزها تلاش کردم. من بي‌مهابا در پي قدرت رفتم. من بي‌مهابا در پي پول رفتم. من تکليف‌ام را با پول روشن نکردم. من پايم را از گليم‌ام فراتر گذاشتم. من خود را با وضع موجود وفق ندادم. من چه‌گونگي بناي زندگي‌ام را خودم تعيين کردم. من بر خودم پيروز نشدم. من در صفي نگنجيدم. من نظم ابدي را بر هم زدم. من نفهميدم که شر يعني نبودن خير. من ندانستم که شر فقط يک هيولاست. من با گناهان‌ام به مرگ زندگي بخشيدم. من با گناه‌ام همانندِ گوسفندي شدم که قرار است به تيغ سلاخ سپرده شود اما همان تيغ سلاخي را مي‌بويد. من در برابر آغازها مقاومت نکردم. من لحظه‌ي پايان دادن را پيدا نکردم. من از خودم تصوير متعالي‌ترين موجود را ساختم. من نخواستم از خودم تصوير متعالي‌ترين موجود را بسازم. من نام متعالي‌ترين موجود را مسکوت گذاشتم. من فقط به سه شخص گرامري اعتقاد کردم. من به خود قبولاندم که متعالي‌تري وجود ندارد تا ناچار نباشم از او بترسم. من به دنبال فرصت ماندم. من از فرصت استفاده نکردم. من تن به ضرورت ندادم. من تصادف را به حساب نياوردم. من از نمونه‌هاي بد عبرت نگرفتم. من از گذشته عبرت نگرفتم. من خود را به دست بازي قوا سپردم. من آزادي را با بي‌بندوباري اشتباه گرفتم. من صداقت را با افشاي نفس اشتباه گرفتم. من شناعت را با اصالت اشتباه گرفتم. من اجبار را با ارشادِ واجب اشتباه گرفتم. من عشق را با غريزه اشتباه گرفتم. من علت را با معلول اشتباه گرفتم. من انديشه و عمل را يکي نشمردم. من به چيزها بدان صورت که هستند نگاه نکردم. من به جادوي لحظه تسليم شدم. من هستي را وديعه نشمردم. من قول‌ام را زير پا نهادم. من بر زبان تسلط نيافتم. من دنيا را انکار نکردم. من بالايي‌ها را تأييد نکردم. من به اتوريته گردن نهادم. من در استفاده از قواي جنسي تعادل را رعايت نکردم. من لذت را به خاطر لذت جستم. من به خود مطمئن نبودم. من براي خود معما شدم. من وقت را هدر دادم. من وقت را خواب ماندم. من خواستم زمان را متوقف کنم. من خواستم زمان را شتاب دهم. من با زمان به تضاد رسيدم. من نخواستم پير شوم. من نخواستم بميرم. من نگذاشتم چيزها به من نزديک شوند. من نتوانستم خود را مقيد کنم. من صبوري نکردم. من انتظار نتوانستم. من به آينده نيانديشيدم. من به آتيه‌ام نيانديشيدم. من لحظه را زيستم. من خود را ستودم. من طوري رفتار کردم که انگار در دنيا تنها هستم. من ثابت کردم که از هنر زندگي بي‌بهره‌ام. من خودرأيي کردم. من از خود رأيي نکردم. من روي خودم کار نکردم. من کار را اساس زندگي قرار ندادم. من در هر سالک خدا را نديدم. من شر را ريشه‌کن نکردم. من بدون احساسِ مسئوليت بچه پس انداختم. من تفريحات‌ام را با امکانات اجتماعي‌ام تطبيق ندادم. من دنبال رفيق ناباب رفتم. من خواستم هميشه مرکز توجه باشم. من خيلي تنها شدم. من خيلي تنها نشدم. من خيلي فردي زندگي کردم. من معني «خيلي» را نفهميدم. من خوش‌بختي کل بشريت را هدف غايي خود نساختم. من نفع جمع را بر نفع فرد ارجح نشمردم. من تن به بحث ندادم. من به فرمان‌ها اعتنا نکردم. من از اجراي فرمان‌هاي نادرست سر باز نزدم. من حدود خود را نشناختم. من مسايل را در ارتباط با هم نديدم. من از سر نياز دست به کار قابل ستايشي نزدم. من از اين اعتقاد بدان اعتقاد پريدم. من اصلاح‌ناپذير شدم. من خود را در خدمت موضوع ننهادم. من به آن‌چه يافتم رضا دادم. من جز خود کسي را نديدم. من به تلقينات ديگران تن دادم. من بين اين و آن مردد ماندم. من موضعي اتخاذ نکردم. من توازن قوا را بر هم زدم. من اصولي را که عموم به رسميت شناختند زير پا نهادم. من آن‌چه را که بايد، انجام ندادم. من در پس هدف تعيين شده ماندم. من خودم براي خودم همه‌چيز شدم. من هواي تازه‌ي کافي تنفس نکردم. من خيلي دير از خواب برخاستم. من پياده‌رو را تميز نکردم. من درها را قفل نکردم. من به قفس‌ها زيادي نزديک شدم. من جلوي ورودي‌ها پارک کردم. من جلوي خروجي‌ها پارک کردم. من ترمز اضطراري قطار را بي‌دليل کشيدم. من دوچرخه را به ديوارهايي که نبايد تکيه دادم. من گدايي کردم. من خيابان‌ها را تميز نگه نداشتم. من کف کفش‌هايم را پاک نکردم. من از پنجره‌ي قطارِ درحال حرکت به بيرون خم شدم. من در جاهايي که خروج اضطراري نداشت آتش افروختم. من بدون اطلاع قبلي به اين و آن مراجعه کردم. من وقتي معلولي آمد از جا بلند نشدم. من با سيگار روشن برتخت هتل دراز کشيدم. من از بستن شيرها خودداري کردم. من شب‌هايي را بر نيمکت پارک‌ها صبح کردم. من از بستن قلاده به سگ خودداري کردم. من از بستن پوزه‌بند به سگي که گاز مي‌گرفت خودداري کردم. من از گذاشتن چتر و باراني‌‌ام در رخت‌کن خودداري کردم. من پيش از خريد هر چيز به آن دست زدم. من پيش از مصرف هر چيز، درِ ظرف آن را نبستم. من ظروف اسپري را در آتش انداختم. من چراغ قرمز را رد کردم. . من در بزرگ‌راه راه رفتم. من روي خط آهن راه رفتم. من از پياده‌رو راه نرفتم. من در تراموا براي ديگران جا باز نکردم. من دست به دست‌گيره نگرفتم. من از توالت قطار در ايست‌گاه‌ها استفاده کردم. من دستورات مأموران قطار را رعايت نکردم. من وسايط نقليه را در جاهاي ممنوعه روشن گذاشتم. من دکمه‌ها را فشار ندادم. من در ايست‌گاه‌ها از خط آهن عبور کردم. من در موقع رسيدن قطار عقب نرفتم. من بر آسانسورها اضافي بار کردم. من مزاحم آسايش شبانه‌ي ديگران شدم. من به ديوارهايي که نصب پوستر قدغن بود پوستر نصب کردم. من سعي کردم درهاي کشويي را با فشاردادن باز کنم. من سعي کردم درهاي فشاري را با کشيدن باز کنم. من پس از تاريکي در خيابان‌ها پرسه زدم. من در خاموشي‌هاي اضطراري چراغ روشن کردم. من در سوانح آرامش خود را حفظ نکردم. من در موقع منع عبورومرور از خانه بيرون آمدم. من در هنگام وقوع فجايع در پست خويش نماندم. من اول فکر خودم را کردم. من يک‌باره از فضاهاي سرپوشيده به بيرون پريدم. من بي‌اجازه آژيرهاي خطر را به کار انداختم. من بي‌اجازه آژيرهاي خطر را از ميان بردم. من از خروجي‌هاي اضطراري استفاده نکردم. من ديگران را هل دادم. من لگدمال کردم. من از شکستن شيشه با چکش اضطراري خودداري کردم. من سد معبر کردم. من غيرمجاز مقاومت کردم. من به دستور ايست نايستادم. من دست‌ها را بالاي سر نگرفتم. من پاها را نشانه نگرفتم. من با ماشه‌ي اسلحه‌ي مسلح وَر رفتم. من اول زن‌ها و بچه‌ها را نجات ندادم. من از پشت به غريقان نزديک نشدم. من دست‌ها را در جيب نهادم. من پاشنه به هم نکوبيدم. من اجازه ندادم چشمانم را ببندند. من رعايت استتار را نکردم. من به راحتي خود را هدف قرار دادم. من زيادي کُند بودم. من زيادي سريع بودم. من جنبيدم. من جنبش سايه‌ي خود را دال بر جنبش زمين تلقي نکردم. من ترس از تاريکي را دال بر هستي‌ام تلقي نکردم. من تمايل‌ام به بي‌مرگي را دال بر وجود هستي پس از مرگ تلقي نکردم. من نفرت از انديشيدن به آينده را دال بر عدم پس از مرگ تلقي نکردم. من فروخفتن رنج را دال بر گذر زمان تلقي نکردم. من عشق‌ام به زندگي را دال بر توقف زمان تلقي نکردم.


 من آن چيزي نيستم که بودم. من آن چيزي که مي‌بايد مي‌بودم نبودم. من آن چيزي که مي‌بايد مي‌شدم نشدم. من آن چيزي را که بايد رعايت مي‌کردم نکردم.